خاطره شرکت در کنفرانس

 

كنفرانس مطبوعاتي از سوي سفارت ايران يكشنبه شب، 27 عقرب، مبني بر اجازه دادن بازرسان آژانس بين المللي و خوشبيني نسبت به گزارش آژانس، در كابل داير شد. شركت در اين كنفرانس يك چيز عادي است اما در هر صورت مي تواند يك خاطره باشد كه چند نكته، آن را برايم جالب ساخت:

1-      وقتي سوالي در مورد سياست هاي ايران در قبال اسرايل و خذف آن مطرح شده، آقاي محمد حسين محي الدين نجفي سر پرست سفارت ايران در كابل، به توجيه جالب پر داخت. يعني پاسخ اش اين بود كه ايران نگفته است كه اسرايل را به دريا مي اندازد، بلكه خواهان يك حكومت مردمي در سرزمين اشغال شده اي اسرايل است:  طرفدار  يك حكومت مردم سالار. اين نكته ي نو بود كه در اين كنفرانس مطرح شد و علاوه بر لحن آقاي نجفي كه خيلي انعطاف پذير بود، به شدت سخنان احمد نژاد را كه گفته بود نيروي هاي آمريكا فرسوده شده است و توان حمله يا جنگ با ايران را ندارد، تضعيف مي كرد و بر خلاف گذشته، اين كنفرانس و پاسخ نجفي در مورد خذف اسرايل، نشانه هاي از انعطاف پذيري ايران را نشان مي داد.

2-      سوال ديگر كه ساده لوحانه هم بود، به اين شكل مطرح شد كه ايران ذخاير زياد نفتي دارد پس چه نيازي به غني سازي اورانيوم براي برق يا به اصطلاح غني سازي سلح آميز دارد. اين سوال زمينه را براي يك ژورناليست ساده لوح و سوال احمقانه فراهم كرد كه ذكر خواهم كرد. قسمتي از پاسخي كه به اين سوال داده شد در واقع يك جودوي ديپلوماتيك بود كه ايران مي تواند با دست يافتن به سوخت هسته اي، كمك هاي بيشتر براي كشورهاي منطقه و همسايه به ويژه افغانستان و آذربايجان بكند. بنابرين، دست يافتن به سوخت هسته اي نه تنها كه مطابق با منافع ملي ايران است بلكه عين منفعت و سعادت منطقه و كشورهاي همسايه نيز است.

3-      سوال كه اين بار از سوي يكي از ژورناليستان يكي از تلويزيون هاي داخلي مطرح شد اين بود كه چه وقت كشور ايران از برق اورانيوم غني سازي شده خود براي ما(افغانستان) كمك مي كند. باز تاكيد كرد كه: ما تا چه وقت بايد منتظر باشيم؟ همين سوال احمقانه ترين سوال بود كه با صداقت تمام مطرح شد و خنده و پوزخند در سالن كنفرانس موج گرفت، كه مسلماً براي من به عنوان يك خاطره از يك كنفرانس مطبوعاتي باقي ماند.

آنچه ذكر كردم خاطره ي شركت در كنفرانس بود كه از ارشادات ديپلوماتيك گرفته تا سوالات عجيب و غريب خبرنگاران، فضاي كنفرانس را برايم جالب كرده بود. بگذريم از اين كه مسأله غني سازي اورانيوم و تعليق آن و سياست هاي ايران حكايت از چه مي كند. اما گپ از آزادي بيان، حقوق خبرنگاران، رسانه هاي آزاد، هوشياري ژورناليستي، منافع ملي و... همه سخنان است كه آسان تر از هر چيز ديگر بر زبان ژورناليستان ما جاري مي شوند؛ در حالي كه عده ي از ژورناليستان ما كه در رسانه هاي پر ادعا كار مي كنند، نمي دانند كه چه بايد بپرسند يا هم چه را نبايد بپرسند. از سوي ديگر، لحن و شيوه ي سوال كردن، موجز بودن سوال و نحوه ی شركت در يك كنفرانس از جمله مسايل اند كه تا هنوز بعضي از ژور ناليستان ما درست با آن ها آشنايي ندارند. يكي از دلايل، مي تواند اين باشد كه قبيله گرايي و خويشخوري در تمام مناسبات حاكم است. نهادهاي مختلف از جمله رسانه ها، منابع قدرت اند كه استخدام در آن ها نيز زاده ي مناسبات قومي و قبيله گرايي است. يكي از نكته هاي مهم در افغانستان، مسأله تقسيم قدرت سياسي در تاريخ بوده است؛ اما تنها كاخ و قدرت سياسي مطرح نيست، بلكه منابع قدرت امروز به شدت متنوع و پراكنده است كه همين مناسبات فاسد قومي و قبيلوي نه تنها در كاخ و قدرت سياسي بلكه در انواع از منابع قدرت و تعاملات اجتماعي تبلور پيدا كرده است. بنابرين، يكي از ضعف هاي اساسي در كارهاي حرفه اي و اداري و مناسبات مبتني بر آن، مساله قبيله خواهي است كه اولويت بر تخصص و شايسته گي پيدا كرده است. حس تنفر و دشمني نسبت به قبيله ديگر و احساس آرامش و سرخوشي در درون قبيله خوشتن، هويت قبيله و سازمايه سياست و تعاملات اجتماعي شده است كه در نتيجه خبرنگار يك تلويزيون در كنفرانس مطبوعاتي از يك ديپلومات براي برق مي خواهد قول بگيرد. البته پيش از قول گرفتن در مورد برق و آغاز كنفرانس، اين خبرنگار عزيز از تحايف فراوان كه از سوي سفارت ايران بارها كسب كرده بود، با اشتهاي تمام با ما چند نفر كه در چوكي پهلويش نشسته بوديم و تاهنوز معرفي هم به آخر نرسيده بود، قصه مي كرد. وي اعداد و ارقام جالب به عنوان آمار مستند از  فلم و سريال دوبله شده ي ايراني كه به عنوان تحفه چندين بار قاپيده بود، ارايه مي كرد تا مبادا كه ما درمورد اين موفقيت بزرگ شك كنيم. راستي آنچه محافل را  جالب مي سازد، كركترهاي ازين دست است كه حضور پيدا مي كنند، اما مهم اين است كه هميشه به سطح يك سرگرمي  نمي مانند، چون همه ي محافل، محفل عروسي كه نيستند.

حال، هيچ دليلي براي استخدام اين ژورناليست نمي تواند وجود داشته باشد جز قبيله و ضوابط كه فضاي شغلي، فرهنگي، سياسي و... را در افغانستان به مضحكه كشانده است (اگر ضوابط نباشد، مي شود مسوول يك رسانه از قبيله خودش نيز يك شخص باسواد و حرفه اي را استخدام كند). كار سياسي در نظام دموكراتيك متكي بر قدرت و رضايت مردم استوار است، اما در افغانستان بر نشانه هاي قومي استوار است. "مردم"، يك واژه دموكراتيك است كه در افغانستان بكار مي رود اما به مفهوم اصلي كلمه و جود ندارد و بيشتر انتزاعي و حتا متافزيكي است؛ چون  افغانستان داراي يك جامعه ي گسسته و توده وار است كه قوم در معادلات سياسي بيشتر مطرح است تا مردم. مردم هم بيشتر در تعاملات، به نام مردم هزاره، پشتون، تاجك، ازبك و... بامبناي قومي مطرح است همان طور كه قوم هزاره، تاجك، ازبك و... مطرح است. بنابرين، همه در يك وضعيت "ديگري" بودن زنده گي مي كنند. آنچه را كه ديگري بودن حمل مي كند، جزو تجربه تاريخي ما است كه بد بختانه، تبعيض و قومگرايي كه در اين "ديگري" پنداشتن وجود دارد، جزو شخصيت، كردارهاي اجتماعي و ملاك واقع بين بودن ما شده است كه به عقب مانده گي و بد بختي ما هميشه نقش تعيين كننده داشته است.

بقه تمام دنیا را به اندازه دهن کاریز می بیند

                                                                                                         

وزارت اطلاعات و فرهنگ اعلان كرد كه ورود كتاب هاي مختلف در كشور سبب از بين رفتن ارزش هاي فرهنگي و ديني مي شود؛ بنابر اين ادعا، وزارت اطلاعات و فرهنگ ورود اين كتاب ها را منع قرار مي دهد. مبارز راشيدي معين نشراتي وزارت اطلاعات و فرهنگ به تلويزيون طلوع اظهار داشت كه ما به گمرك ها دستور داده ايم كه يك نسخه از كتاب هاي را كه از خارج وارد مي شود به وزارت بفرستد و كميسيون كه در وزارت داير مي گرد است، آن ها را مي خواند و سپس حكم در مورد كتاب ها صادر مي كند؛ يعني هر فرد يك كتاب را دقيق مي خواند كه مضر نباشد. اين چكيده ي خبر و اظهارات جناب معين بود كه در اين جا آوردم.

 کتاب هاي كه وارد مي شوند معمولا از دو کشور ایران و پاکستان وارد می شوند که هر كسی كه بعضي از اين كتاب ها خوانده است – به ويژه كتابهاي كه از ايران وارد مي شود و اكثر آن ها ترجمه شده اند – يقيناً از اظهارات جناب معين خنده اش مي گيرد، چون فهم هر كتاب سواد و آگاهي لازم در مورد مبحث آن را مي خواهد، در حالي كه شاه مهره هاي اين وزارت آگاهي ابتدايي از موضوعات مهم فلسفي، جامعه شناختي، دين شناختي و... ندارند، چه بسا كتاب هاي ترجمه شده در بستر فكري و فرهنگي ديگر با پس منطر انديشه گي ديگر خلق شده و افزون بر آن اكثر آن ها ترجمه شده اند و نثر آن ها با ترجمه فخيم شده است، حالا در وزارت سانسور، كي است كه اين كتاب ها را نخست بفهمد و بعد بر خرد انسان هاي اين سرزمين خدايي كند و خود عقل مطلق و جاودان باشد. بگذريم از كتاب هاي كه به زبان های ديگر موجود اند. راستي به شمول جناب معين و ديگران كه در آن جا سنگر گرفته اند، چقدر سواد دارند كه همه اين كتاب ها را بخوانند و به مفيد ومضر بودن آن راي بدهند. راستي صلاحيت راي اين سنگر چي ها در مورد يك كتاب فلسفي يا ديني، جامعه شناختي يا روان شناختي .... از كجا مقبول خواهد بود. چند نفر متخصص سنگر دار در وزارت داريم. گفتند كه بعضي از اين كتاب ها به مذهب حنفي توهين كرده اند، پس چرا مدافعين مذهب ياهم كل مذهبيون و ايدولوژي پنداران دين به نقد علمي و يا مبارزه از راه گفتگو و نوشتن نمي پردازند كه به سانسور روي مي آورد. درد سر مذهب همين است كه در مقام ايدولوژي دگماتيك و مطلق گرا مي ايستد و طرح نفس گشيدن را به جيره مي ريزد. در نظام هاي مختلف توتاليتاريستي ثابت شده است كه سانسور آخرين و بدترين سلاح  در برابر آزادي انتخاب، آزادي بيان بوده است كه وزارت فرهنگ افغانستان به آن دست يازيده است. گيرم كه روزي كتاب در فلان جاي اين گيتي بيكران پيدا شود و يا نويسنده ی بنويسند كه توهين به شيعه ها باشد، بازهم بهترين بهانه براي وزارت خواهد بود تا زمينه استبداد بر فكر و بيان و خرد آدمي مهيا شود – اين بهانه را نيز از دست نخواهد داد؛ چون مبادا روزي كه همان كتاب نيز وارد شود.

در كشور مثل افغانستان، هر كسي که خود را با سلاح مذهب مجهز كردند در سركوب ديگران و انديشه مخالف كامياب شدند كه اكنون وزارت نيز از مذهب استفاده مي كند كه مسلماً سكوت سهمگين را تحميل خواهند كرد؛ تجربه ي بازي با مذهب نشان داده است كه از بازيگر هزينه سنگين مي خواهد پس كاري ساده نيست و همه سكوت خواهند كرد؛ چون مسأله مذهب در ميدان است. به قول معروف كه "مار گزيده از ريسمان آله مي ترسد" حالا نيز چنين شده است. كسان كه ادعاي نظارت بركتاب ها را مي كند، هر چند گيرم كه منافع شان در خطر باشد، باز خجالت نمي كشد كه با كدام سنجه، با كدام تخصص و سواد لاف خواندن همه ي كتاب هاي وارداتي را مي زنند. مي گويند "خر كه گرگ را نديد خود را عبدالكريم نام مي كند" حالا نيز در كشوري كه فقر فكري و بي سوادي بيداد مي كند هر كس كتابشناس و تعيين كننده رشد و جولان عقل و خرد جمعي و فردي از سكوي قدرت شده است. در حالي كه مكتوب هاي كه در اين وزارت نوشته مي شود از خطاهاي فاحش گرامری و ادبي رنج مي برد.

امروز همه ميدانند كه آشكار ترين تلقي از سانسور، قتل خرد و انديشه، و در بند كشيدن تفكر است. اكنون نيز وزارت اطلاعات وفرهنگ و آبدارچيان آن مي خواهند قاتل انديشه و خرد در اين سرزمين باشند، در حالي كه كساني بودند كه اين سكه را به نام شان ضرب زدند كه نتيجه اش فاجعه و لعن فرستادن نسل پسين چيزي ديگر نبود. حالا براي اين كار نيز، طبق سنت معمول تاريخي كه هر تصميم وعملكرد نياز به بعضي توجيه هاي معقول و نامعقول دارد، مذهب و جلوگيري از توهين به مذهب بهترين توجيه است كه دهن همگي را مي دوزد.

برهمه هويدا است كه سرسنگر چي، از همان بنيادگرايان معروف و فاشيست هاي معروف است. از سوي ديگر، يكي از معمول شخصيت هاي بي سواد كه جز چند تا كتاب پوش زرد پاكستاني( منظور همان کتاب های است که فلان مدرسه و فلان ... می فرستند) چيز ديگر نمي شناسد. به اين اساس همان قول معروف درست است كه "بقه تمام دنيا را به اندازه كاريز مي بيند"، حالا وزير و همراهان جان بركف اش نيز تاهنوز از كاريز بيرون نشده اند؛ پس مثل بقه تمام دنيا را به اندازه دهن كاريز مي بينند. اين هم از جمله محسنات جناب وزير و بقيه خادمان مردم، فرهنگ و دين است كه "صاحب ديدگاه مشخص" اند يا به آن رسيده اند! بنابرين اكنون مسوول جلوگيري از  نامشخص شدن ديدگاه شهروندان افغانستان اند؛ يعني به كاريز بردن مردم افغانستان تا از آفات زمانه بدور بمانند و مثل اصحاب كهف به خواب مقدس فرو روند!

..............

 

 به آزادی فکر می کرد. به درون هستی اش داشت فرو می رفت و سر رشته ی آزادی را تا سرچشمه ها در باد گز می کرد. به موازات که آزادی و زمان را در هستی اش پی می گرفت، تمام جانش در نخ-نخ پرده های اسارت بخیه می خورد. دانسته بود که فکر به آزادی اسارتی است در نیستی و یا هم رهایی در آن. همین کافی بود که فارغ از همه چیز به تجربه بپردازد و ارزش یک بار تجربه را توجیه کند تا همه چیز معنادار شود... بی خویشتن شده بود. آزادی در سرگردانی آدمی جای نداشت. لابد مبهوت مانده بود که چه به تجربه می ارزد؟ یادش آمد که قرن بیست و یک است.

 

******

 

يك شبِ پر از اشتياق است. وقتي از جاذبه ي يك نشانه رها مي شوم و راه باريك ميان درختان انبوه را در تاريكي طي مي كنم، شادمان و پر اشتياق به كلبه ام مي رسم. هنوز در ماليخولياي از اشتياق و... خيال تا مرز جنون افيون زده ام. چقدر سرمست و با انرژي دود سيگار را در فضاي دلگير اتاق آه مي كشم. فضا مه زده و دودآلود در آغوشم مي گيرد و آهنگ اشتياق آهسته از زنده گي ام مي كوچد؛ هيجان بي معنا مي شود؛ چشمانم ژاله- ژاله فرومي چكند تا كور شوند. دانستم كه از هيچي ِ يك نشانه در محشر ِ اشتياق بوده ام، و سرشار در خود از هيچ. سر رشته فكر و خيال ام به انتهاي ريشه هاي هيچ رفت و آرام- آرام ناپديد شدم.

 

******

 

نخ هاي بالِش را از نزديك نگاه كردم، وقتي چشمانم باز مانده بودند؛ خيلي از نزديك در زير سلطه ي امپراتوري شب و تاريكي. نخ ها، خودآزاري يك مرد را هوشمندانه ثبت كرده بودند و در حيرت يك مرد خودآزار، در آغوش هم راحت مرده بودند. آن ها ديگر تن ِ پرآشوب يك خودآزار را شاهد نبودند. راستي نخ ها چقدر احمق بودند؛ تازه فهميده بودند كه مرد خودآزار خيلي وقت است كه در تنهاي اش مرده است.

 

******

 

موسيقي مي شنوم. ديري است كه مي خواهم زبان موسيقي را بفهمم و بدانم كه در ريتم و نظم حركت موسيقايي يك "آواز" ياهم آهنگ، چه مي خواهد بيان شود. از  موسيقي تراژيديك بيشتر خوشم مي آيد؛ چون بيشتر مي تواند آدمي را بازخواند. در آخر هيچ ندانستم. يك دليل هم اين بود كه خواستم لابد به چيز برسم بدون اينكه كدام كتاب قطور را ورق بزنم. اما اولين فهم ناخواسته ام منتج به اين شده كه موسيقي جز داستان هيجان روح/ جان آدمي چيز بيش نيست. يعني رقص جان آدمي كه هيچ چيز نمي تواند مسأله اش باشد جز راز آدمي؛ آنگاه كه خواست آدمي قصه هاي پيروزي و شكست اش را، كامجويي و وامانده گي اش را، در ريتم هاي يك موزيك نقاشي مي كند. پس موسيقي سرايش و نوازش اشتياق و هيجان جان آدمي است.