نگاهی به روند صلح با طالبان

بررسی روند صلح در افغانستان از اول هم کار سختی بود و هم آسان. بستگی به این داشت که از کدام زاویه به آن نگاه کنیم. منظورم از روند صلح با طالبان است. 

سال قبل  (10 جدی 1391) مقاله ای در زمینه صلح با طالبان در هشت صبح نوشتم. امروز یک بار خواندم که چه نوشته بودم و اینجا لینک دادم. 

والسلام

دل پر خواب

مدتي زياد است كه اينجا چيزي ننوشته ام. دليل؟ نمي دانم. شايد به دليلي كه مصروفم. شايد به دليلي كه ديگر انرژي براي نوشتن نيست. شايد به دليلي كه نمي توانم بنويسم. شايد به دليلي كه حالا دلهره هايم را در فيس بوك مي نويسم. گاهي هم دلم مي خواهم وبلاگم را بسته كنم و بروم پشت كارم. در گوشه-كنارهاي باشم كه آرام و بدور از همه چيز. به هرحال، حالا كه اين ها را نوشتم. گاهي دل آدم در خواب است و اين خواب بس عميق و طولاني است. 

ملاحظاتي در باب فاشيزم:  در ادامه پست قبلي

كسي به  نام «دهقان» در مورد پست قبلي، در صفحه نظرات وبلاگ نوشته است:

مقاله جالب و روشنگرانه نوشته شده است. واما بگمانم بجا خواهد بود که در آینده به منابع نیز اشاره کنید. اینکه ما می گویم: نژاد وملت برساخته هایی تاریخی-اجتماعی اند و این نژاد وملت نیستند که نژادباوری و ملی گرایی را پدید می آورند، بلکه کاملا برعکس نژادباوری و ملت گرایی نژاد وملت را پدید می آورند ویا برمی سازند، محصولِ پژوهش های افرادی چون اندرسن، هابزبام، بالیبار، والرشتاین، جان سولومو و چند تا انگشت شمارِ دیگر است. آن منابع را ذکر نکردن از اعتبار مقاله می کاهد، زیراکه شما مقاله ی علمی نوشته اید و نه رمان.  دو م اینکه فاشیزم قومی و دینی یعنی چه؟ فاشیزم همچنین یک برساخته ی تاریخی است که خاستگاه اصلی آن در اروپا در قرنِ نوردهم و بیستم می باشد. هیچ تردیدی در میان نیست که طالبان یک گروه اجتماعی شبیه فاشیستی اند ولی فاشیزم فراتر از طالبانیزم است. مظورم محتوای ایدیولوژیک آن است و نه فقط شکلِ اِعمال قدرت. ما باید در کاربردِ مفاهیم دقت کنیم، وگرنه به تورم مفاهیم دچار خواهیم شد. با این همه از خواندنِ مقاله لذت بردم. برای شما موفقیت های بی پایان آرزو دارم.

آقاي دهقان نكته‌اي مفيدي را مطرح كرده است كه مي‌تواند سبب جدي شدن اين بحث شود. از ايشان يك دنيا سپاس. اشاره به منابع، به معناي آن است كه آدم خواننده را جدي مي‌گيرد و به آن صادق است. اما من در اين نوشته، با توجه نظر آقاي دهقان، به دو نكته اشاره مي كنم: نخست به مقاله قبلي خودم كه در رابطه به هويت قومي بود و مساله عدم ذكر منابع در آن و دوم به مساله فاشيزم و مصادق آن اشاره خواهم كرد.

نخست، آقاي دهقان نوشته است: «كه شما مقاله علمي نوشته ايد و نه رمان». اما، خدمت عرض كنم:

1-      در علوم انساني، كمتر و يا شايد هرگز، از واژه‌ي «علمي» براي تحقيقات استفاده نكنند. در علوم انساني از مقالات «اكادميك» سخن گفته مي‌شود كه بر اساس بعضي از معيارهايي كه وجود دارد، به آن‌ها مقاله‌هاي اكادميك مي‌گويند و نه ضرورتا علمي. علاوه بر مقاله‌هاي اكادميك و انواع ديگر، مقاله‌هاي «ژورناليستيك» هم وجود دارد. بنابراين، «رمان» كاملا از خط پيوستار انواع مقاله‌ها، خارج است.

2-      مقاله من در نقد عباس دلجو در حد يك مقاله اكادميك نيست كه به مساله مشخص بپردازد يا فرضيه مشخصي را مبتني بر منابع و داده‌هاي ميداني اثبات و توسعه دهد. صرفا اشاره به رويكردهاي مشخص و مشهور است. بنابراين بيشتر به مقالات ژورناليستيك نزديك است. در چنين نوع مقاله‌ها ممكن از داده‌ها و آمارهاي و فرضيه‌هاي استفاده شود كه بر اساس مطالعات و تحقيقات اكادميك و روشمند به دست آمده اند ولي استفاده از اين داده‌ها، در نفس خود يك مقاله را اكادميك نمي‌سازد.

3-      اشاره به منابع خيلي ضروري است. منتها در مقاله من، از گرايش‌هاي فكري در مردم شناسي اشاره شده است كه لازم نبود بنده «اسم» اين گرايش‌ها و رويكردهاي فكري را به منابع راجع مي‌كردم. موضع نوشتاري من طرح برساخت‌گرايي است و اما از منابع خاصي به صورت يك نوشته تحقيقاتي استفاده نشده است كه بدان اشاره مي‌كردم. و يا اگر هم تنها نام چند آدم را مي‌آوردم، نيز دردي را دوا نمي‌كرد. توضيح مختصري هم كه در مورد رويكردهاي فكري آمده است با استفاده از حافظه بوده كه در مقاله‌هاي ژورناليستيك معمول است. با آن هم اين مي‌تواند يك ضعف باشد. اما اگر بخواهيد، مبناهاي نظري و معرفت شناختي برساخت‌گرايي را توضيح بدهيد و سير آزمون فرضيه‌هاي آن را به بحث بگذاريد، بدون شك بدون ذكر منابع و يك نوشته اكادميك امكان پذير نيست؛ چون شما نياز به منابع  استنادسازي داريد. در چنين مواردي تنها ذكر اسما كه مثلا از جين پيجيت شروع تا گيلا سيرس فلد و ادگار مورين، دردي را دروا نمي كند؛ مهم شكل و روش استدلال، تفكر و جانمايه نظري است كه بايد مستند شوند.

4-      از بزرگاني كه شما نام گرفته ايد، مثل هابزبام، بالیبار، والرشتاین و ديگران، بيشتر در حوزه‌ي سياست و خصوصا روابط بين‌الملل و تحليل‌هاي كلان مطرح اند. هابزبامِ تاريخ نگار، باليبارِ فيلسوف و والرشتاينِ جامعه شناس و سياست‌دان، از جمله مخالفان جدي نظام سرمايه‌داري و امپرياليزم هستند. بر اين اساس، تحليل آن‌ها در ساحت علوم سياسي و روابط بين الملل معطوف به نقد امپرياليزم و سرمايه‌داري است كه سبب به وجود آمدن مرزها و هويت‌هاي كاذب شده اند؛ بر اين اساس، آن طوري كه باليبار مي‌گويد نژادپرستي، ناسيوناليزم و بيگانه‌ستيزي، از جمله پي‌آيندهاي نظام سرمايه‌داري است. يعني، نژادباوري و ملت‌گرايي برخواسته از نظام سرميانه‌داري، هم نژاد و ملت را توليد كرد و هم سبب واكنش‌هاي نژادي و ملي به گفته والرشتاين در دنياي پيرامون شدند. بر اين مبنا، در تقسيم‌بندي تيوري‌هاي روابط بين‌الملل مي‌توان آن‌ها را از جمله حاميان تيوري برساخت‌گرايي دانست كه غالبان فرايند شكل‌گيري نژاد و ملت را در پيوند با سرمايه‌داري و امر سياسي بررسي مي‌كنند. منتها اشاره‌ي من در مقاله قبلي، به نظريات و رويكردهاي مختلف در مردم‌شناسي بود. شما مي‌دانيد كه بر اساس تحليل‌هاي كساني مثل ادوراد سعيد، مردم‌شناسي نيز در شكل دادن هويت‌ها و يا تعميم هويت‌هاي كاذب مقصر است. ولي در مردم شناسي نيز، رويكردهاي نظري ديگري به ميدان آمدند كه مثل هابزبام تاريخ نگار، هويت‌هاي قومي را زاده‌ي فعل و انفعالات تاريخي و اجتماعي دانستند. مثلا ارنست گلنر  و اندرسون از جمله مخالفات جدي ذات‌باوري و قدامت‌باوري مي‌باشند. همين طور، كساني مثل توماس هایلند اریکسن از نسل پسين‌تر مطالعات مردم‌شناسي است كه بر تجربه‌ي پديداري در شكل‌گيري هويت تاكيد مي‌كند: يعني هويت به مثابه پديدار تجربي. اين‌ها نمونه‌هاي اند كه  به نوعي عناصر ذات و قدامت را در هويت‌هاي قومي و نژادي رد مي‌كنند. علاوه براين، عرض كنم كه مساله اين نيست كه «تعدادي انگشت شمار» از يك نظريه حمايت مي‌كنند، چون صدق يك فرضيه و يا يك ادعا بر اساس «كثريت آرا» در مطالعات اكادميك سنجش نمي‌شود. يعني كنش در اجتماع اكادميك، متفاوت از عمل راي گيري در جامعه‌ي سياسي است.

5-      بنابراين، خيلي خوب بود كه من به منابع اشاره مي‌كردم و البته لازمه اش اين بود كه مقاله را به صورت جدي‌تر مي‌نوشتم؛ اما آن مقاله يك مقاله ژورناليستيك و متكي بر حافظه است و هيچ گونه جزئيات لازم را معطوف بر موارد و فاكت‌ها و يا هم تحليل كيفي و تيوريك ندارد.

دوم، مساله فاشيزم قومي و ديني. آقاي دهقان مي‌نويسد: «فاشیزم قومی و دینی یعنی چه؟ فاشیزم همچنین یک برساخته‌ی تاریخی است که خاستگاه اصلی آن در اروپا در قرنِ نوردهم و بیستم می‌باشد. هیچ تردیدی در میان نیست که طالبان یک گروه اجتماعی شبیه فاشیستی اند ولی فاشیزم فراتر از طالبانیزم است». اين ادعا كه فاشيزم فراتر از چه است و فروتر از چه نيست، نياز به يك تحليل كيفي دقيق است تا پيمايش محتوايي را ميان موارد مختلف برقرار كند. در غير آن، بر اساس مشخصات رفتاري و پرنسيپ‌ها و مشخصات ايديولوژيك صرفا مي‌توان بر امر تعميم در تحليل و مقايسه تكيه كرد.

بنابراين، لزوم به شرح خاستگاه اجتماعي، فكري و اقتصادي و نيز سيرتاريخي فاشيزم در اينجا نيست. بلكه فاشيزم به عنوان نوعي از رفتاري سياسي جمعي است كه در يك مقطع زماني در اروپا به وجود آمد و اسباب بدبختي‌هاي فراوان شد. تا كنون تحليل‌هاي زيادي از فاشيزم صورت گرفته است، حتا روانشناسي نيز به سرا غ آن رفته است. ولي اين كه خاستگاه فاشيزم اروپاي سرمايه‌داري قرن بيستم بود، نمي‌تواند وجود فاشيزم مثلا در افغانستان يا جاي ديگر را منتفي كند. چون بر اساس ديدگاه مقايسه‌اي و مطالعات تطبيقي شما مي‌توانيد جريان‌هاي فاشيستي را در زمان‌هاي مختلف و در مكان‌هاي متفاوت تشخيص داده وجه تشابه در رويكردهاي نظري و رفتاري آن‌ها را تحليل كنيد. علاوه براين، همواره پديده‌هاي مشابه و همگون الزاما زاده‌ي عوامل و علل مشابه نيستند. پس آنچه در مطالعات اجتماعي قابل پيمايش و قابل ديد است، عبارت از عمل جمعي و رفتار جمعي، و نيز سازمايه‌هاي مشابه در رويكردهاي نظري و كنشي است. حال، اين كه گونه‌اي از عمل جمعي و رفتار جمعي را كدام مبناهاي فكري حمايت مي‌كند، اسم آن تفكر مهم نيست؛ بلكه رويكرد معرفتي آن تفكر مهم است كه «عمل» را سامان مي‌دهد. در نهايت، اسم مبناهاي فكري، در حد يك صفت در نام‌گذاري آن جريان خواهد بود. مثلا، رفتار و عمل رژيم ايران، در برابر مردم و ديگرانديشان ايراني، به لحاظ رفتاري و سازمايه‌هاي فكري فاشيستي است، ولي برخواسته از توجيهات مذهبي و ديني –اما با رويكرد معرفتي فاشيستي-- است. بنابراين، فاشيزم مذهبي است.

در فاشيزم، زور و قهر عنصر مركزي هستند. اين كه همگان بي‌چون و چرا در برابر قدرت حاكم زانو بزنند. تشخيص خوبي‌ها و بدي‌ها به واسطه حاكم ستمگر و چارچوب ايديولوژيك حاكم صورت مي‌گيرد؛ ممكن حاكم در چارچوب ايديولوژي حاكم، تشخيص بدهد كه قتل يك ميليون انسان، عين سعادت يك جامعه است. يعني مبناي توجيه امور، عمل و روشي است كه از بالا به پائين بر اساس يك رابطه عمودي تحقق پيدا مي‌كند. چنانچه در برنامه حزب فاشيزم موسولني آمده بود: «روشني از بالا مي‌آيد». در فاشيسم همواره آن «بالا» مهم است. عدالت و اجراي عدالت را «بالا» تشخيص مي‌دهد. در فاشيزم «عدالت در فرجام» مهم است نه «عدالت در روش» (به زبان سروش ادب عدالت). حالا، اين كه روش ستمگرانه و بدخيم است، مهم نيست، بايد منتظر نتيجه مطلوب احتمالي در آينده باشيم. به اين دليل، در فاشيزم، ستم و شكنجه و كشتن، يا براي يك دنياي ايده آلِ توهمي است، و يا براي جلوگيري از يك فاجعه‌ي توهمي است. اما تشخيص و تشريع همه اين مسايل را آن «بالا» مي‌كند.

علاوه براين، فاشيزم نوعي از رمانتيك انديشي و تخيل‌گرايي—عمدتا راديكال-- است كه براي احقاق آن نه تنها ريختن خون امر عادي است، بلكه ضروري نيز هست. همين گونه قهرمان‌گرايي، خودبرتربيني، تمسك به اسطوره‌ها و افسان‌ها تاريخي-نژادي-مذهبي از مشخصه‌هاي ديگر فاشيزم است. بر اساس اصول فاشيزم، براي ملزومه‌هاي معطوف به يك نتيجه آرماني و رمانتيك، وحشت‌هاي سازمان يافته امر مذموم نيست؛ چون در راستاي آرمان‌ها و توهمات مقدس‌مآبانه فاشيزم به اجرا گذاشته مي‌شود. حالا، مهم نيست اين مسايل بر مبناي توجيهات مذهبي صورت بگيرد يا هم بر مبناي آرمان‌هاي  شورانگيز  و تخيلي قبيله و نژاد. پس، آن يكي كه بر مبناي توجيهات و اصول مذهبي بنا شده، فاشيزم مذهبي است و آن ديگري كه بر مبناي قوم و نژاد بنا شده، فاشيزم قومي است. در افغانستان، رژيم طالبان يك رژيم فاشيستي از هردو نوع آن بود و تمامي اين مشخصات را دربر داشت و دارد.

اضافه كنم كه هويت ايديولوژيك و همگون‌سازي‌هاي قهرآميز شاخصه‌ي ديگر فاشيزم است. در فاشيزم، هويت و آگاهي ايديولوژيك است و همه بايد همگون و همساز بر مبناي چارچوب هويت و آگاهي ايديولوژيك باشند؛ و اگر نيستند قهرا بايد باشند؛ در غير آن بايد نباشند (حذف فزيكي شوند). به اين دليل، كثرت‌گرايي دموكراتيك در آن جاي ندارد. رژيم كنوني در ايران، استالينيزم در شوروي، نانيزم در آلمان و طالبان در افغانستان در اين زمينه نيز مشتركات دارند. 

بنابراين، نه فاشيزم چيزي فراتر از طالبانيزم است و نه طالبانيزم چيزي فروتر از فاشيزم. بحث «بستر تاريخي» و يا «خاستگاه تاريخي» يك مساله متفاوت است. به لحاظ نوعي از رويكرد روش شناسانه‌ي تاريخي، «بستر تاريخي» به اين معنا است كه شما يك پديده را در بستر تاريخي و يا در افق تاريخي اش مطالعه مي‌كنيد، به اين معنا نيست كه آن پديده، نخست يگانه وتكرارناپذير باشد و در ثاني، كسي حق تعميم و ترتب مشخصات آن را بر ساير پديده‌هاي مشابه نداشته باشد. اگر به گفته شما بر «ماهيت» تكيه كنيم، نخست نازيزم با حزب موسولني مبناهاي مختلفي داشتند، ولي هردو فاشيست بودند.

جنون نژادپرستي و تلخ كامي‌هاي دوران

مقاله‌اي تحت عنوان «پشتونوالي، يا سونامي فرهنگ خشونت» در سايت كابل پرس از «عباس دلجو» منتشر شده است. اين مقاله، يك فحاشي تمام عيار و با رويكرد نژادپرستانه است. در حالي كه نه تحليل و بررسي مشكلات اجتماعي، با فحاشي و توهين ممكن است، و نه هم مشكلات اجتماعي رابطه‌ي وثيق با هويت قومي يا «ذاتيت نژادي» دارد؛ چون هويت قومي خود اصالت قايم به ذاتِ تغيير ناپذير ندارد. ادعاها و پيش فرض‌هاي اين مقاله اين است  كه پشتون‌ها به لحاظ نژادي و ذاتي بد اند و وحشي. علاوه برآن، فرهنگ منوط به پشتون‌ها كه از ذات و نهاد پشتون‌ها نشات مي‌گيرد، غيرانساني و خشونت‌زا و خشونت‌گزار است. پس، آناني كه ذاتاً بد و نكبت باشند، تغيير ناپذيرند. بنابراين، پشتون‌ها ذاتِ بد و غيرقابل تغيير دارند و مشكلات كنوني در افغانستان كه توسط پشتون به وجود آمده است، نيز منشا ذاتي دارند. اما، اين نوع نوشته‌هاي نژادپرستانه و تبليغ و ترويج اين نوع ذهنيت، چه نسبت به پشتون‌ها و چه نسبت به غيرپشتون‌ها، راه به كجا مي‌برند؟ همه مي‌دانيم كه نژادپرستي در افغانستان تاريخ بلند دارد، ولي واضح است كه نگرش‌ها، قضاوت‌ها و تحليل‌ها با مبناهاي نژادي راه به جلو نمي‌برند.

پيش از همه به طور خلاصه به چند نظريه‌اي مردم‌شناختي (انتروپولوژيك) در مورد قوم (Ethnicity) اشاره مي‌كنم تا كمي واضح شود كه اصلا پديده‌ي قوم و نژاد در ادبيات تحقيقاتي امروز چه جايگاه داشته و چند نوع برداشت از آن در سطح تيوريك وجود دارد. اين توضيح، در راستاي چگونگي برداشت قومي در افغانستان ما را كمك مي‌كند. واقعيت اين است كه در مطالعات علمي، پديده‌اي بنام «نژاد» و «قوم» حقيقت ذاتي و يا في‌نفسه ندارند؛ بلكه، از جمله واقعيت‌هاي برساخته‌ي (Constructive) اجتماعي-سياسي-تاريخي بوده كه تغيير مي‌كنند. به عبارت ديگر، قوم و نژاد خود متغيرهاي وابسته هستند. ولي، مردم و نخبگان اجتماعي-سياسي همواره چنين فكر نمي‌‌كنند. حال، هر يك از رويكردهاي مطرح در اين زمينه را برمي‌شماريم.

نخست به ديدگاه و يا رويكرد ذات‌باورانه(Essentialism) نسبت به نژاد و هويت قومي مي‌پردازم. در اين رويكرد اين باور مطرح مي‌شود كه اصلا نژاد و قوم پديده‌هاي ذاتي و في‌نفسه و طبيعي هستند و در مرور زمان نيز تغيير نكرده ثابت باقي مي‌مانند. بر اساس اين ديدگاه، هويت نژادي و قومي خود يك تفاوت ذاتي است  كه بسياري از تفاوت‌هاي ذاتي ديگر را در مناسبات اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي در ميان كتله‌هاي مختلف هويتي-قومي جاري و ساري مي‌سازد. بنابراين، اين تفاوت‌ها هرچه باشند، مهم اين است كه ذاتي و تغييرناپذيرند. نزديك به همين رويكرد، رويكرد قدامت‌باوري يا اصالت قدامت (Primordialism) قرار دارد. در اين رويكرد نيز، پديده‌ي قوم و نژاد به عنوان كُدهاي هويت، با اصالت و قدامت فرض شده همواره بر اصالت و مبدا‌هاي هويتي-قومي تاكيد صورت مي‌گيرد. اين رويكرد نيز معتقد به اصل تغيير در هويت قومي و نژادي نيست. پس تفاوت‌‌ها ماهيت ديرينه‌گي داشته كه پديدارهاي اجتماعي و فرهنگي را زير تاثير خود نگه مي‌دارند. پس مناسبات و نخ‌بندي‌هاي اجتماعي، و ساير هنجارها و ارزش‌ها را، در تمام سطوح جامعه و فرهنگ، بايستي برمبناي «اصل قدامت» درك و تحليل كنيم. رويكرد ديگري، عبارت از ابزارگرايي يا وسيله‌گرايي (Instrumentalism) مي‌باشد. در اين رويكرد قوم به عنوان يك ساختار مدنظر نيست، بلكه تاكيد بر گردانندگان و كارگذاران امور مثل رهبران درون قومي صورت مي‌گيرد كه به قوم/نژاد هويت و اصالت مي‌بخشند و از آن‌ها به عنوان ابزارهاي سياسي استفاده كرده در نتيجه قوم و نژاد را بازپروري و بازتوليد مي‌كنند. به اين معنا كه قوم و نژاد به وسيله‌ي رهبران و ايليت‌ها به نوع «راه اندازي» و يا «گرانندگي» شده صيقل حاصل كرده هستي و وجود تازه مي‌يابد. در حالي كه ممكن در غيابت عامل بازتوليد كننده و يا كارگذار، به مرور زمان هويت قومي-نژادي تغيير كند. رويكرد چهارمي، ديدگاه برساخت‌گرايي (Constructivism) است. در اين رويكرد، اصولا سه رويكرد قبلي رد شده مورد نقد قرار مي‌گيرند. چون در رويكرد برساخت‌گرايي، نسبت به نژاد و قوم و در كل هويت، به عنوان واقعيت‌ها وحقيقت‌هاي غيرذاتي نگاه شده، تاكيد مي‌شود كه قوم و نژاد و هويت پديده‌هاي برساخته‌ي مناسبات و روابط اجتماعي هستند كه هيچ گونه حقيقت‌ذاتي و في‌نفسه ندارند. ديدگاه كلاسيك اقتصاد محور را نيز مي‌توان شامل همين ديدگاه كرد. چون در رويكرد اقتصادمحور، موقعيت‌ها، دسترسي‌ها و ساير الزاميت‌هاي اقتصادي هستند كه سبب دسته‌بندي‌هاي اجتماعي مي‌شوند. مثلا، در ماركسيسم بر «طبقه» به عنوان برساخته‌ي اقتصادي تاكيد مي‌شد. منتها اگر اين رويكرد را در مطالعات اتنيكي نيز لحاظ كنيم، مي‌توان آن را تحت عنوان برساخت‌گرايي مطالعه كرد. هرچند كه امروز ديدگاه‌هاي اقتصاد محور كه ملهم از ماركسيسم بود و نيز ديدگاه ستيز سياسي كه توسط كساني مثل چارلز تيلي در دهه 90 قرن بيستم و دهه اول قرن بيست و يكم مطرح شد، گمان مي رود كه ميدان را به نفع برساخت‌گرايي «رها» كرده اند.

امروز در اماكن و مراكز اكادميك و علمي، برساخت‌گرايي وجهه و جايگاه نيرومندتري نسبت به ذات‌باوري، قدامت‌باوري و وسيله‌باوري دارد. به اين دليل، پديده‌هاي مثل فرهنگ‌، قوم و نژاد و ساير بخش‌بندي‌هاي اجتماعي (Social Categories) به عنوان سمبول‌ها و كُد‌هاي هويتي، به شدت قابل تغيير و ناپايدار دانسته مي‌شوند. اضافه كنم كه در رويكردهاي ذات باوري و قدامت‌باوري هويت قومي-نژادي از جمله پديده‌هاي از قبل داده شده و ازلي فرض مي‌شوند و فرد اختيار انتخاب را ندارد. در حالي كه در رويكرد برساخت‌گرايي، نسبت به هويت به عنوان عنصر از قبل داده شده به وسيله جامعه، وقوف وجود دارد، اما آن را قابل تغيير مي‌داند، بنابراين، به فرد توان انتخاب در تغيير هويت قايل است. بنابراين، تحليل و بررسي‌ها نيز شامل پديده‌هاي اجتماعي شده و مسايل فرااجتماعي مثل ذات و اصالت قدامت از چارچوب خارج مي‌شوند. پديده‌هاي اجتماعي نيز در حقيقت عبارت از همان برساخته‌ها است، نه ذات‌ و نفس انسان‌هايي كه زير شناسه‌هاي برساخته شده، زندگي مي‌كنند. در ضمن اين برساخته‌ها به صورت تغييرپذير و ديناميك فرض مي‌شود نه ذات‌هاي جاودان و استاتيك.

برگردم به اصل مساله. در افغانستان، برداشت از نژاد و قوم، به طور قطع مبتني بر ذات‌باوري و قدامت‌باوري است. بنابراين، نخست، مشكلات اجتماعي-فرهنگي معمولاً به ذاتيت قومي نسبت داده مي‌شوند. دوم، واقعيت‌هاي هويتي مثل قوم و يا مذهب، به مثابه يك كليت همگون و تعيين كننده‌ي قطعي در رفتارهاي فردي و گروهي فرض مي‌شوند. در حالي كه نخست، قايل شدن ذات تغييرناپذير و قعطي براي مفاهيمي مثل قوم/نژاد/هويت، محل دعوا است؛ دوم، هيچ رابطه‌ي قطعي ميان مشكلات اجتماعي و ذاتيت قومي وجود ندارد؛ سوم، هيچ كليت همگون هويتي وجود ندارد كه همه افراد منسوب به خود را به طور قطع شامل شود.

اما چون در افغانستان، ديدگاه‌هاي قدامت‌باوري و ذات‌باوري از جمله گرايش‌هاي كليت‌گرايانه مسلط مي‌باشند، تحليل‌ها نيز اغلب دچار مشكل مي‌شوند. براي اثبات اصالت و قدامت نژادي، حتا گاهي مسابقه نيز وجود دارد. بعضي از نخبگان افغان، قوم خود را از اولين باشندگان افغانستان يا به قول خودشان «باشندگان اصلي» افغانستان معرفي‌ مي‌كنند و براي اثبات آن بسيار كارها مي‌كنند. گفتمان‌هاي مثل آريايي‌گرايي و بومي بودگي، تاريخ‌سازي‌هاي جعلي و اسطوره‌سازي‌هاي كاذب، چنگ انداختن به افتخارات تاريخي خودساخته به عنوان منبع غرور و رضايت خويشتن، از جمله اين دست باورها و كردارها مي‌باشند. از جانب ديگر، متاسفانه اين رويكردها در عرصه‌ي سياسي نقش مركزي را در تاريخ افغانستان بازي كرده اند. اما در نگرش‌ها و تحليل‌هاي جامعه شناختي در رابطه به قوم و هويت قومي در افغانستان، بيشتر قوم به عنوان بازيگر اصلي سياست فرض مي‌شود، و كاركرد قومي سياست، با رويكرد وسيله‌گرايي بررسي مي‌شود؛ چون در اين رويكرد، توجه اساسي به رهبري و سازه‌هاي سازماني اقوام است. ولي نسبت به قوم و نژاد به عنوان پديده‌هاي برساخته شده و يا برساخت‌هاي تاريخي-فرهنگي و اجتماعي-سياسي كمتر نگريسته مي‌شود.

 بنابرآنچه گفته آمدم، نوعي از گفتمان نژادپرستانه كه دشمني و دوستي، خوبي و بدي، زشتي و پلشتي اقوام را از جمله امور مطلق، قطعي و مسلم فرض مي‌گيرند، همواره وجود دارند. حقيقتاً يك شكاف عميق ميان برداشت‌ها(كليشه‌ها) و واقعيت‌هاي متكثر اجتماعي وجود دارد. به اين ترتيب بسيارند كه با تحقير و توهين ديگران، به خود و يا به قوم شان، گويا احساس فرح‌بخشي و نجابت كمايي مي‌كنند. مقاله عباس دلجو كمابيش مبتني بر همين برداشت نوشته شده به محكومت نژادي پرداخته است.  

به نظر من، نگاه نسبت به قوم و نژاد به عنوان واقعيت‌هاي برساخته، تغييرپذير و بدون قطعيت ذاتي، ما را كمك مي‌كند تا هم تعامل اجتماعي را سرعت ببخشيم و هم مشكلات فرهنگي و اجتماعي را به ماهيت ذاتي اقوام تقليل يا تكثير ندهيم. از سوي ديگر، اين بهترين رويكرد براي نقد رويكردها و اعمال و رفتارهاي نژادپرستانه از سطح بالاي جامعه و دولت تا قاعده آن است. پس دو نكته را بايد تفكيك كرد: نخست، قوم‌گرايي و نژادپرستي، واقعيتِ پيوسته‌ي تاريخ افغانستان است كه تا كنون با تمام قوت و نيرو ادامه دارد ولي ماهيت ذاتي ندارد. همين گونه نژادپرستي رخدادها و اتفاقات تلخ و غيرانساني را نيز رقم زده است؛ از قتل عام‌ها گرفته تا تهاجم و تجاوزهاي گروهي و سازمان يافته. ولي، با نژادپرستي و قوم‌گرايي يا فاشيزم قومي، نمي‌شود با  رويكردهاي نژادپرستانه و فاشيستي، به سود يك نگرش دموكراتيك مبارزه كرد. جواب نژادپرستي، نه تنها كه نژادپرستي و يا محكوميت نژادي نيست، بلكه به آن شدت بخشيده موقف و موقعيت تدافعي تسليم ناپذيري را به آن اعطا مي‌كند. چه بسا كه به لحاظ اخلاقي هيچ وجهه و وجاهت قابل تكريم و پاسداري را نيز ندارد؛- مهم نيست از جانب چه كسي به آدرس چه كسي گفته مي‌شود. دوم، هيچ رفتار و كردار و عملكرد نژادپرستانه و خشن و غيرانساني، قابل تسري و تعميم بر يك كليت قومي خاص نيست. رمانتيزم كل‌گرايي و عدم تفكيك، به نوعي يك باور ايديولو‍ژيك و خطرناك است كه از يك طرف نمي‌تواند مشكلاتف روابط و ميكانيزم‌هاي گره‌دار اجتماعي-فرهنگي و سياسي-تاريخي را توضيح بدهد و از طرف ديگر، خود تبديل به مشكل ديگر مي‌شود. به جاي تحليل يك مساله‌ي اجتماعي، به دادگاه كشانيدن و مجرم دانستن يك قوم خاص، نادرست است. مساله اين است كه محكوميت نژادي، برخواسته از ديدگاه ذات‌باورانه و كليت‌گراي همگون‌نگر است.

عباس دلجو نيز، بر اساس رويكردهاي نژادپرستانه، به تحقير پشتون‌ها پرداخته پشتونوالي را برساخته از ماهيت ذاتي پشتون‌ها دانسته است. پشتونوالي به عنوان يك برساخته‌ي اجتماعي-فرهنگي قابل نقد است، نه به عنوان شاخصه‌ي‌ قطعي و ذاتي-نژادي يك قوم خاص و يا مرتبط دانستن تمام مشكلات با ذات نژادي يك قوم؛ و سپس تحقير كردن آن قوم. به عبارت ديگر، منطقي اين است كه پشتونوالي به عنوان يك پديدار و برساخته‌ي اجتماعي-فرهنگي نقد و شالوده‌شكني شود، نه اين كه پشتون‌ها را به خاطر پشتونوالي توهين و تحقير كنيم. ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي ناپسنديده و قابل نقد ممكن در هرجامعه‌اي وجود داشته باشد. اما پيش از آن كه فراموش كنم، بايد بگويم كه موج گسترده‌اي از مطبوعات بي‌مسووليت و فرصت‌طلب، موج گسترده‌اي از رسانه‌ها و وبسايت‌هاي قومي و نژادپرسانه بيش از پيش فضاي واقع نگري به اين مسايل را تيره و تار كرده به ذهنيت نژادپرستانه دامن مي‌زند و اين مي‌تواند پيامدهاي سنجش‌ناپذيري را در پي داشته باشد(آدم‌هاي زياي اند كه از هيمن منطق عباس دلجو در خصوص اقوام مختلف استفاده مي‌كند كه عباس دلجو يك نمونه از آن‌ها است). در مقاله عباس دلجو، ميان قوم‌گرايي يا نژادپرستي، مشكلات اجتماعي و هويت قومي-نژادي فرق گذاشته نشده است. در حالي كه اول، هيچ رابطه‌ي مستقيم و قابل كشف ميان مشكلات اجتماعي-فرهنگي و هويت قومي و يا «ذاتيت نژادي» وجود ندارد؛ دوم، قوم‌گرايي با ماهيت فاشيستي هيچ رابطه‌اي با قوم خاص و يا نوعيت هويت قومي-نژادي ندارد. خود عباس دلجو همين اكنون در موقعيت يك قوم‌گرا و نژادپرست قرار دارد. بنابراين، قوم‌گرايي در افغانستان بايستي به عنوان يك امر سياسي-تاريخي مورد نقد و بررسي قرار بگيرد. اما، خشونت و ساير مشكلات اجتماعي، و يا هم خشونت‌هاي ساختاري و فرهنگي و يا هم خشونت‌ها و تنش‌هاي سياسي و كتله‌اي، چه در مناسبات ميان قومي و چه در مناسبات درون قومي، بايستي به عنوان مشكلات و گره‌هاي اجتماعي-فرهنگي تحليل و بررسي شوند، نه به عنوان مشكلات ذاتي و اجتناب‌ناپذير پشتون‌ها و يا غير پشتون‌ها به عنوان كتله‌هاي قومي-نژادي. پس، مقالات و اظهار نظرهاي نژادپرستانه از سوي هركسي كه باشد، نه تنها راه به دهي نمي‌برد؛ بلكه بر گره‌ها و مشكلات كنوني مي‌افزايد.

نسبت دادن مشكلات اجتماعي و سياسي، مثل خشونت و ساير ساختارهاي خشن اجتماعي و فرهنگي به ذاتيت نژادي يك كتله‌ي انساني و يا محكوميت نژادي و قومي بر اساس پديده‌ها و رخدادهاي خاص، به معناي انسانيت‌زدايي از آن كتله يا فروكش دادن وجهه‌ي انساني آن كتله است. انسانيت‌زدايي از گروه‌هاي انساني، ماهيت و عنصر مركزي فاشيزم و نژادپرستي است. چون انسانيت‌زدايي، نخستين مرحله‌ي مشروعيت‌بخشي به تفكر و فرايند شكنجه، ستم، قتل، نابودي و طرد‌ است. ذاتي پنداري نكبت‌ها و پلشتي‌ها و مرتبط دانستن بلايا، قباحت‌ها و ساير امور ناپسند و نامطلوب به «ذاتيت نژادي» انسان‌ها و كتله‌هاي هويتي، خود يك ايدويولوژي انسانيت‌زدا است كه تلاش مي‌كند تا از گروه‌هاي انساني هدف، نخست انسانيت‌زدايي كرده سپس آن‌ها را در موقعيت نجس و گناه و اشتباه خلقت قرار دهد و بدين وسيله يك الزاميت فرح‌بخش و سرخوشانه براي حذف، نابودي و شكنجه‌ي آن‌ها فراهم كند. فاشيزم و نژادپرستي در تاريخ بشر همين كار را كردند. حالا مهم نيست، ايديولوژي كه انسانيت‌زدايي از گروه‌هاي انساني را توجيه، توضيح و تشريح مي‌كند، مبناي مذهبي دارد، يا هم مبناهاي سياسي، فرهنگي و نژادي؛ مهم اين است كه ايديولوژي‌هاي از اين نوع، نژادپرستانه مي‌باشند. ما در افغانستان هم فاشيزم قومي و هم فاشيزم مذهبي هر دو را تجربه كرديم و بايد نسبت به آن‌ها به عنوان شرم هاي تاريخي نگاه كنيم؛ نه الگوهاي تاريخي. كليت‌گرايي در قضاوت‌ها نسبت به نيك و بدهاي اجتماعي و فرهنگي، مهم‌ترين مقدمه‌ي شكل‌گيري باورهاي نژادپرستانه است. به هرحال، نژادپرستي از جانب هر كسي و يا هرگروه و سازماني در برابر هر گروه و كتله‌ي انساني كه باشد، محكوم است. اما مساله اين است كه نژادپرستي در افغانستان تبديل به يك هنجار در رفتارهاي اجتماعي و سياسي شده است. اميد كه از شرِ مدام جنون نژادپرسي، تلخ‌كامي‌هاي دوران و غيابت چشم‌هاي روشن عقلانيت، زود بيرون بياييم. 

 

چيزهاي اند

چيزهايي اند كه تا ديروقت‌ها آدم را بي‌خبرانه به سويي مي‌كشانند. آن «سو» را كمتر آدم درك مي‌كند و اگر هم درك  كند، زمانش را جدي نمي‌گيرد؛ حالانكه مثل قطاري آدم را در درون اش دارد حمل مي‌كند. همين‌گونه جمله‌ها و لحن‌هاي نيز هستند كه آدم را به سوي كش مي‌دهند و آرام و آرام مي‌كشانند تا مي‌برند. هرچه هم بي‌خيال باشي، سر آخر در «آفلاين مسيج» مي‌خواني‌شان. چه بد كه فقط آن‌ها را نوشته و رفته است. همين كافي است، عادت دارم كه با اين چيزها بروم و مرا ساده ببرند، آنگونه كه همواره برده اند... چيزهايي اند كه در آفلاين مسيج هم مي‌آيند و آهسته مي‌برند آدم را.  

آن خاطرِ جمع نازنين

«خاطرِ جمع» چقدر خوب و نازنين است و اما چه زود به هم مي‌خورد. منظور اين است كه آدم تا يك مقطع زماني، فقط حس مي‌كند كه زمان مي‌گذرد؛  روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها را حساب مي‌كند و سهل و ساده زمان را مي‌گذراند. ولي هيچ‌گاهي به «زمان اوج» فكر نمي‌كند. زمان اوج، چيزي تعيين شده نيست، هرچند ما فكر مي‌كنيم كه شايد 70 سال عمر كنيم و نيمه‌ي آن يعني سي‌و‌پنج سالگي زمان اوج  آدمي باشد. زمان اوج، باز هم به خاطر ندانستن زمان مرگ، نا معلوم و غيرمشخص نيست. زمان اوج، كاملا يك پديده‌ي شخصي-تجربي است. شايد كسي در سن 60 سالگي باز هم سرشار از پرواز در اوج باشد، بدون آن كه به سراشيب نگاه كند و يا فرورَوَندگي خويشتن را حس. اين گونه، همان خاطرِ جمع نازنين، هميشه يار و ياور آدم است.

كمي دشوار است كه آدم بيرون از تجربه‌ي زيستي اش ايستاد شود و لحظه‌اي به خودش و اين كه بي‌وقفه مي‌رود، بنگرد. شايد دشوار نباشد، اما آدم كمتر متوجه اين گونه سنجش‌ها و وسواس‌هاي بي‌معنا و بامعنا مي‌شود. آدم مصروف است، مصروف همه چيز و مصروف هيچ. بنابراين، در كليت امر، خاطر جمع دارد؛ در يك مشغله‌ي ناتمام مي‌زييد. كمتر مجالي است تا بادي بنياد اين خاطرِ جمع را بلرزاند و نجوا كنان در گوش آدم پف كند: زمان اوج/ اوج زمان-ات در غفلت گذشته است.

گاهي آئينه‌ها خيلي بد صيقل مي‌خورند و نور تيزش وقتي به چشم‌ها مي‌خورد، چشم‌ها را خجل و شرم‌سار مي‌سازد، و ناگهان آن برج بلند خيال و غرور و برنامه و آرمان شهرها و در كل هيچ‌ستان بزرگ كه امنيت وجودي فراهم كرده است، منفجر شده و به‌هم مي‌ريزند. زمان نامرد است، غافل مي‌سازد، كمتر به آدم مي‌گويد كه چقدر راه آمده است و چقدر راه مانده است و كوره راه‌ها كجايند. فقط زماني آدم مي‌داند كه مي‌تواند ببيند كه تعداد چين و چرك‌ها بر صورت‌ها چقدر انبوه شده اند و چقدر چهره‌ها حزين شده و از بارِ گران زمان‌هاي رفته حكايت مي‌كنند؛ و اين كه بداند دل‌ها چقدر پر اند و دست‌ها چقدر خالي. اين تجربه‌ي هر كسي مي‌تواند باشد. همان گونه كه من وقتي بعد از سال‌ها سري به خانه زدم، ديدم كه مادرم چقدر فرق كرده بود و قيافه‌اش صريح و روشن مي‌گفت كه دارد پير مي‌شود و اين زمان‌هاي شكسته و پيوسته با رنج و راحت‌هاي ناگفته كه بر سرش رفته، كم نبوده اند. حس كردم مدتي زياد شده كه با آن خنده و شوخي‌ها، قهر و غضب‌ها و عشق به آن ماشين خياطي و دوخت و برش لباس‌ها، خداحافظي كرده است...

چه روزهايي بود كه مي‌گفت «مادر آزاري» نكنم، آرام باشم و مودب. او كل آرزويش اين بود كه خط نوشتن ياد بگيرم تا وقتي در ايران براي كار مي‌روم، خودم برايش نامه بنويسم و پيش كسي براي «خط نوشتن» ايستاد نشوم. ولي من هرگز براي مادرم نامه ننوشتم. اگر نوشتم هم همان «دعا و سلام»‌هاي معمول بود كه صورت كلي داشت، عنواني «خانه» فرستاده مي‌شدند و اشارتي جهت ابراز احترام و ارادت به مادر هم داشتند. بعد هم وقتي كه تلفون آمد، ديگر قصه نامه مفت شد. او هم نامه پسرش را كه عنواني مادر فرستاده شده باشد نخوانده و به چشم نديده. شايد اگر سواد خواندن مي‌داشت، برايش نامه مي‌نوشتم و اين كه چقدر و چگونه برايش مي‌انديشم.

 خوب، غم يك طرف نبود، يك بكس كلان پر از كاغذ بود، از اسناد زمين گرفته تا نسخه‌هاي داكتر. كي مي‌دانست كه كدام سند است و كدام نسخه. وقتي كسي مريض مي‌شد و يا زميني به دعوا مي‌افتاد، تفكيك آن نسخه‌ها و سندها، جان آدم را مي‌كشيد. در آن روزها همين آرزو كافي بود كه يكي سواد خواندن داشته باشد... اين چيزها چقدر براي مادرم مهم بودند، اگر نه  وقتي مي‌ديد كه به خاطر چوب كاري‌هاي ملاي قريه كف دست‌هايم سرخ و سياه شده خيلي ناراحت مي‌شد. سوادي كه زياد به درد هم نمي‌خورد؛ در آن روزگار اين حرفي شايع بود كه از «كوتل كه آن طرف شوي، ديگر اين زبان نمي‌چلد.» از كوتل به آن طرف شدن، يك سرنوشت تغييرناپذير تعريف مي‌شد؛ و اما اين كه در آن سوي گردنه چه اتفاق مي‌افتد، كسي نمي‌دانست...

اين بار كه خانه رفتم، اين خاطره‌ها را ناخواسته مرور كردم و هنوز در ذهن ام سنگيني دارند. بله، زمان‌هاي زيادي گذشته است. «ترس آن طرف كوتل»، هنوز يكي از ترس‌هاي بنيادين و تغييرنيافته در آن‌جا است. به اين خاطر، تازه مادرم ناراحت بود كه چرا در اين «راه پرخطر» خانه رفته ام. «پشت كوتل» خيريتي بود؟ ولي اين بار كم كم كهن سال مي‌نمود. اين حس معمول را به شدت القا مي‌كرد كه گويا بچه‌ها بزرگ شده اند، برعكس، او و پدرم پير شده اند. اين كه بچه‌ها بزرگ شده اند، حس مبهمي را در من مي‌دميد. من كه كلان‌ترين فرزند آن‌ها هستم، مرور كردم كه در كجا ايستاده ام؟ نمي‌دانم. فقط مي‌دانم آدم چقدر زود پير مي‌شود و پيري چقدر غافل‌گيرانه از راه مي‌رسد. اين است كه آن خاطرِ جمع نازنين به هم مي‌خورد.  يكباره، آدم حس مي‌كند كه از آن اوج، با كمال غفلت گذشته است و مواظب باشد تا به سخره‌اي محكم نخورد. مهم نيست اين حس در چندسالگي به سراغ آدم مي‌آيد؛ مهم اين است كه آدم كم كم سرشار از پيري مي‌شود. پس آن خاطر جمع و غفلت‌هاي پيوسته را گرامي بداريم.

سرود چهار موسم

سرود چهار فصل، يا «شيكي نو اوتا»، سرده‌ي تويو هيسا آراكي، شاعر جاپاني را گل احمد باتور به فارسي برگردان كرده است. گل احمد باتور در پيامي به من چنين نوشته است: «اين سروده را موقع كه شاعر بر اثر ورزش اسكي جراحت شديد برداشته و سپس در بستر به خاطر ابراز سپاس از شفقت و لطف پرستاران در قالب شعر ريخت». در سال 1951، خانم توكو سيري اين سروده را در قالب آهنگ ريخت. به گفته آقاي باتور، در چين نيز اين آهنگ و سرود را مي‌شناسند كه در آنجا به سوچي ‍ژيكا شهرت دارد.

پيش از آن كه فراموش كنم بايد بنويسم كه آقاي گل احمد باتور تحصيل كرده جاپان است. باتور در قسمت از پيش‌گفتار اثرش به تاريخ 1/6/1358 چنين نوشته كرده است: «اينك به همت مطبعة هوبونشا براي اولين بار اثري در بارة زبان دري در جاپان به طبع مي‌رسد». اين كتاب، در واقع فرهنگي است در زبان جاپاني: جاپاني به فارسي. به هرحال، كاري است بزرگ و قابل قدر، من هنوز نمي دانستم كه چنين چيزي وجود ارد. با وجود اين كه من و آقاي باتور قبلا آشنايي نداشتيم، ايشان در حق من لطف بسيار كرد. البته تمامي محتويات جعبه هديه را فاش نمي‌كنم؛ فراوان چيزهاي با ارزش فرستاده است كه از ايشان سپاس‌گزارم.

برگرديم دوباره به سرود چهار فصل[i]. برگردان اين سرده را به فارسي توسط گل احمد باتور، در زير بخوانيد.

 

سرود چهار موسم

تويو هيسا آراكي

برگردان: گل احمد باتور

 

كسي كه بهار را دوست دارد، داراي طينتي است پاك

همانند گل بنفش، كه دوست من است

كسي كه تابستان را دوست دارد، داراي قلبي است نيرومند

همانند امواج كه صخره را مي‌كوبد، پدر من است

كسي كه پاييز را دوست دارد، داراي قلبي است عميق

همانند شاعر هاينه[ii] سرودگر عشق و مهر، معشوق من است

كسي كه زمستان را دوست دارد، داراي قلبي است فراخ

همانند زمين گسترده و پهناور كه برف‌ها را ذوب مي‌سازد، مادر من است



[i]  - مي‌توانيد اين سروده را در قالب آهنگ به صداي خانم يوكوسيري در زير تماشان كنيد: http://www.youtube.com/watch?v=Rn2dESLc7Dk&playnext=1&list=PL674D7F823992AD66

[ii]  - هاينه، شاعر مشهور آلماني است.



ديده شود كه چه مي‌شود

در اين چند روز آن قدر از زلزله و فوكوشيما به گوش ما خوانده اند كه اگر پلاستيك كتاب‌هايم را باد بزند، هم بايد نصف از رهنمودها را در يك آن در تاريكي شب خواسته و ناخواسته عملي كنم. تازه همين اش را حساب كن كه بي‌رحمانه از ته‌ي چاه خواب و خستگي آدم را بالا مي‌كشد تا زلزله نكشد. بعد هم يا باد بوده و يا كتابچه لغزيده است. حالا معلوم نيست كه اگر واقعا زلزله شود و بلندگوهاي هشدار صدا بشكند چه خواهد شد و يا هم بحران فوكوشيما جدي‌تر از اين شود! اين كه از لهجه‌ي استاد جاپاني سردر نمي‌آورم باشد سرجايش. اگر اين زلزله و بحران فوكوشيما در درس‌ها رخ دهد و سلسله‌ي درس و تلمذ را بلرزاند و بلغزاند باز چه؟ با اين انگليسي چوبين و بي‌تمكين من چندان ترديد هم نبايد كرد... ديده شود كه چه مي‌شود.  

امتناع از تفکر یا عقل به چه درد ما می‌خورد...

نقدی از خالد خسرو بر مقاله ی «اسارت در زندان های آهنین» را در ادامه بخوانید.

ادامه نوشته

تنوع فرهنگی، حل منازعه و حاکمیت قانون

ترجمه مقاله‌ای از لولا آکین اجیلابی، را در ادامه بخوایند.

ادامه نوشته