مقالهاي تحت عنوان «پشتونوالي، يا سونامي فرهنگ خشونت» در سايت كابل پرس از «عباس
دلجو» منتشر شده است. اين مقاله، يك فحاشي تمام عيار و با رويكرد نژادپرستانه است.
در حالي كه نه تحليل و بررسي مشكلات اجتماعي، با فحاشي و توهين ممكن است، و نه هم
مشكلات اجتماعي رابطهي وثيق با هويت قومي يا
«ذاتيت نژادي» دارد؛ چون هويت قومي خود اصالت قايم به ذاتِ تغيير ناپذير ندارد.
ادعاها و پيش فرضهاي اين مقاله اين است
كه پشتونها به لحاظ نژادي و ذاتي بد
اند و وحشي. علاوه برآن، فرهنگ منوط به پشتونها كه از ذات و نهاد پشتونها نشات ميگيرد، غيرانساني و خشونتزا و خشونتگزار است. پس، آناني كه
ذاتاً بد و نكبت باشند، تغيير ناپذيرند. بنابراين، پشتونها ذاتِ بد و غيرقابل
تغيير دارند و مشكلات كنوني در افغانستان كه توسط پشتون به وجود آمده است، نيز
منشا ذاتي دارند. اما، اين نوع نوشتههاي نژادپرستانه و تبليغ و ترويج اين نوع ذهنيت، چه نسبت به پشتونها و چه نسبت به غيرپشتونها، راه به كجا ميبرند؟ همه ميدانيم كه نژادپرستي در
افغانستان تاريخ بلند دارد، ولي واضح است كه نگرشها، قضاوتها و تحليلها با مبناهاي نژادي راه به
جلو نميبرند.
پيش از همه به طور
خلاصه به چند نظريهاي مردمشناختي (انتروپولوژيك) در
مورد قوم (Ethnicity) اشاره ميكنم تا كمي واضح شود كه اصلا پديدهي قوم و نژاد در ادبيات تحقيقاتي امروز چه جايگاه داشته و چند نوع برداشت از
آن در سطح تيوريك وجود دارد. اين توضيح، در راستاي چگونگي برداشت قومي در
افغانستان ما را كمك ميكند. واقعيت اين است كه در مطالعات علمي، پديدهاي بنام «نژاد» و «قوم»
حقيقت ذاتي و يا فينفسه ندارند؛ بلكه، از جمله
واقعيتهاي برساختهي (Constructive)
اجتماعي-سياسي-تاريخي بوده كه تغيير ميكنند. به عبارت ديگر، قوم و نژاد خود متغيرهاي وابسته هستند. ولي، مردم و
نخبگان اجتماعي-سياسي همواره چنين فكر نميكنند. حال، هر يك از رويكردهاي
مطرح در اين زمينه را برميشماريم.
نخست به ديدگاه و يا
رويكرد ذاتباورانه(Essentialism) نسبت به نژاد و هويت قومي ميپردازم. در اين رويكرد اين
باور مطرح ميشود كه اصلا نژاد و قوم پديدههاي ذاتي و فينفسه و طبيعي هستند و در
مرور زمان نيز تغيير نكرده ثابت باقي ميمانند. بر اساس اين ديدگاه، هويت نژادي و قومي خود يك تفاوت ذاتي است كه
بسياري از تفاوتهاي ذاتي ديگر را در مناسبات اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي در
ميان كتلههاي مختلف هويتي-قومي جاري و ساري ميسازد. بنابراين، اين تفاوتها هرچه
باشند، مهم اين است كه ذاتي و تغييرناپذيرند. نزديك به همين رويكرد، رويكرد قدامتباوري يا اصالت قدامت (Primordialism) قرار دارد. در اين رويكرد نيز، پديدهي قوم و نژاد به عنوان
كُدهاي هويت، با اصالت و قدامت فرض شده همواره بر اصالت و مبداهاي هويتي-قومي
تاكيد صورت ميگيرد. اين رويكرد نيز معتقد
به اصل تغيير در هويت قومي و نژادي نيست. پس تفاوتها ماهيت ديرينهگي داشته
كه پديدارهاي اجتماعي و فرهنگي را زير تاثير خود نگه ميدارند. پس مناسبات و نخبنديهاي اجتماعي، و ساير هنجارها
و ارزشها را، در تمام سطوح جامعه و
فرهنگ، بايستي برمبناي «اصل قدامت» درك و تحليل كنيم. رويكرد ديگري، عبارت از
ابزارگرايي يا وسيلهگرايي (Instrumentalism) ميباشد. در اين رويكرد قوم به
عنوان يك ساختار مدنظر نيست، بلكه تاكيد بر گردانندگان و كارگذاران امور مثل
رهبران درون قومي صورت ميگيرد كه به قوم/نژاد هويت و
اصالت ميبخشند و از آنها به عنوان ابزارهاي سياسي
استفاده كرده در نتيجه قوم و نژاد را بازپروري و بازتوليد ميكنند. به اين معنا كه قوم و
نژاد به وسيلهي رهبران و ايليتها به نوع «راه اندازي» و يا
«گرانندگي» شده صيقل حاصل كرده هستي و وجود تازه مييابد. در حالي كه ممكن در
غيابت عامل بازتوليد كننده و يا كارگذار، به مرور زمان هويت قومي-نژادي تغيير كند.
رويكرد چهارمي، ديدگاه برساختگرايي (Constructivism) است. در اين رويكرد، اصولا سه رويكرد قبلي رد شده مورد
نقد قرار ميگيرند. چون در رويكرد برساختگرايي، نسبت به نژاد و قوم و
در كل هويت، به عنوان واقعيتها وحقيقتهاي غيرذاتي نگاه شده، تاكيد
ميشود كه قوم و نژاد و هويت
پديدههاي برساختهي مناسبات و روابط اجتماعي
هستند كه هيچ گونه حقيقتذاتي و فينفسه ندارند. ديدگاه كلاسيك
اقتصاد محور را نيز ميتوان شامل همين ديدگاه كرد.
چون در رويكرد اقتصادمحور، موقعيتها، دسترسيها و ساير الزاميتهاي اقتصادي هستند كه سبب
دستهبنديهاي اجتماعي ميشوند. مثلا، در ماركسيسم بر
«طبقه» به عنوان برساختهي اقتصادي تاكيد ميشد. منتها اگر اين رويكرد را
در مطالعات اتنيكي نيز لحاظ كنيم، ميتوان آن را تحت عنوان برساختگرايي مطالعه كرد. هرچند كه
امروز ديدگاههاي اقتصاد محور كه ملهم از
ماركسيسم بود و نيز ديدگاه ستيز سياسي كه توسط كساني مثل چارلز تيلي در دهه 90 قرن بيستم و دهه اول قرن بيست و يكم
مطرح شد، گمان مي رود كه ميدان را به نفع برساختگرايي «رها» كرده اند.
امروز در اماكن و
مراكز اكادميك و علمي، برساختگرايي وجهه و جايگاه
نيرومندتري نسبت به ذاتباوري، قدامتباوري و وسيلهباوري دارد. به اين دليل،
پديدههاي مثل فرهنگ، قوم
و نژاد و ساير بخشبنديهاي اجتماعي (Social Categories) به عنوان سمبولها و كُدهاي هويتي، به شدت قابل
تغيير و ناپايدار دانسته ميشوند. اضافه كنم كه در
رويكردهاي ذات باوري و قدامتباوري هويت قومي-نژادي از
جمله پديدههاي از قبل داده شده و ازلي فرض ميشوند و فرد اختيار انتخاب را
ندارد. در حالي كه در رويكرد برساختگرايي، نسبت به هويت به
عنوان عنصر از قبل داده شده به وسيله جامعه، وقوف وجود دارد، اما آن را قابل تغيير
ميداند، بنابراين، به فرد توان
انتخاب در تغيير هويت قايل است. بنابراين، تحليل و بررسيها نيز شامل پديدههاي اجتماعي شده و مسايل
فرااجتماعي مثل ذات و اصالت قدامت از چارچوب خارج ميشوند. پديدههاي اجتماعي نيز در حقيقت عبارت
از همان برساختهها است، نه ذات و نفس
انسانهايي كه زير شناسههاي برساخته شده، زندگي ميكنند. در ضمن اين برساختهها به صورت تغييرپذير و
ديناميك فرض ميشود نه ذاتهاي جاودان و استاتيك.
برگردم به اصل
مساله. در افغانستان، برداشت از نژاد و قوم، به طور قطع مبتني بر ذاتباوري و قدامتباوري است. بنابراين، نخست،
مشكلات اجتماعي-فرهنگي معمولاً به ذاتيت قومي نسبت داده ميشوند. دوم، واقعيتهاي هويتي مثل قوم و يا
مذهب، به مثابه يك كليت همگون و تعيين كنندهي قطعي در رفتارهاي فردي و
گروهي فرض ميشوند. در حالي كه نخست، قايل
شدن ذات تغييرناپذير و قعطي براي مفاهيمي مثل قوم/نژاد/هويت، محل دعوا است؛ دوم،
هيچ رابطهي قطعي ميان مشكلات اجتماعي
و ذاتيت قومي وجود ندارد؛ سوم، هيچ كليت همگون هويتي وجود ندارد كه همه افراد
منسوب به خود را به طور قطع شامل شود.
اما چون در افغانستان،
ديدگاههاي قدامتباوري و ذاتباوري از جمله گرايشهاي كليتگرايانه مسلط ميباشند، تحليلها نيز اغلب دچار مشكل ميشوند. براي اثبات اصالت و
قدامت نژادي، حتا گاهي مسابقه نيز وجود دارد. بعضي از نخبگان افغان، قوم خود را از
اولين باشندگان افغانستان يا به قول خودشان «باشندگان اصلي» افغانستان معرفي ميكنند و براي اثبات آن بسيار
كارها ميكنند. گفتمانهاي مثل آرياييگرايي و بومي بودگي، تاريخسازيهاي جعلي و اسطورهسازيهاي كاذب، چنگ انداختن به
افتخارات تاريخي خودساخته به عنوان منبع غرور و رضايت خويشتن، از جمله اين دست
باورها و كردارها ميباشند. از جانب ديگر،
متاسفانه اين رويكردها در عرصهي سياسي نقش مركزي را در
تاريخ افغانستان بازي كرده اند. اما در نگرشها و تحليلهاي جامعه شناختي در رابطه
به قوم و هويت قومي در افغانستان، بيشتر قوم به عنوان بازيگر اصلي سياست فرض ميشود، و كاركرد قومي سياست،
با رويكرد وسيلهگرايي بررسي ميشود؛ چون در اين رويكرد،
توجه اساسي به رهبري و سازههاي سازماني اقوام است. ولي
نسبت به قوم و نژاد به عنوان پديدههاي برساخته شده و يا برساختهاي تاريخي-فرهنگي و اجتماعي-سياسي
كمتر نگريسته ميشود.
بنابرآنچه
گفته آمدم، نوعي از گفتمان نژادپرستانه كه دشمني و دوستي، خوبي و بدي، زشتي و
پلشتي اقوام را از جمله امور مطلق، قطعي و مسلم فرض ميگيرند، همواره وجود دارند.
حقيقتاً يك شكاف عميق ميان برداشتها(كليشهها) و واقعيتهاي متكثر اجتماعي وجود
دارد. به اين ترتيب بسيارند كه با تحقير و توهين ديگران، به خود و يا به قوم شان،
گويا احساس فرحبخشي و نجابت كمايي ميكنند. مقاله عباس دلجو
كمابيش مبتني بر همين برداشت نوشته شده به محكومت نژادي پرداخته است.
به نظر من، نگاه
نسبت به قوم و نژاد به عنوان واقعيتهاي برساخته، تغييرپذير و
بدون قطعيت ذاتي، ما را كمك ميكند تا هم تعامل اجتماعي را
سرعت ببخشيم و هم مشكلات فرهنگي و اجتماعي را به ماهيت ذاتي اقوام تقليل يا تكثير
ندهيم. از سوي ديگر، اين بهترين رويكرد براي نقد رويكردها و اعمال و رفتارهاي
نژادپرستانه از سطح بالاي جامعه و دولت تا قاعده آن است. پس دو نكته را بايد تفكيك
كرد: نخست، قومگرايي و نژادپرستي، واقعيتِ
پيوستهي تاريخ افغانستان است كه تا
كنون با تمام قوت و نيرو ادامه دارد ولي ماهيت ذاتي ندارد. همين گونه نژادپرستي
رخدادها و اتفاقات تلخ و غيرانساني را نيز رقم زده است؛ از قتل عامها گرفته تا تهاجم و
تجاوزهاي گروهي و سازمان يافته. ولي، با نژادپرستي و قومگرايي يا فاشيزم قومي، نميشود با رويكردهاي
نژادپرستانه و فاشيستي، به سود يك نگرش دموكراتيك مبارزه كرد. جواب نژادپرستي، نه
تنها كه نژادپرستي و يا محكوميت نژادي نيست، بلكه به آن شدت بخشيده موقف و موقعيت
تدافعي تسليم ناپذيري را به آن اعطا ميكند. چه بسا كه به لحاظ اخلاقي هيچ وجهه و وجاهت قابل تكريم و پاسداري را نيز
ندارد؛- مهم نيست از جانب چه كسي به آدرس چه كسي گفته ميشود. دوم، هيچ رفتار و كردار
و عملكرد نژادپرستانه و خشن و غيرانساني، قابل تسري و تعميم بر يك كليت قومي خاص
نيست. رمانتيزم كلگرايي و عدم تفكيك، به نوعي
يك باور ايديولوژيك و خطرناك است كه از يك طرف نميتواند مشكلاتف روابط و
ميكانيزمهاي گرهدار اجتماعي-فرهنگي و
سياسي-تاريخي را توضيح بدهد و از طرف ديگر، خود تبديل به مشكل ديگر ميشود. به جاي تحليل يك مسالهي اجتماعي، به دادگاه
كشانيدن و مجرم دانستن يك قوم خاص، نادرست است. مساله اين است كه محكوميت نژادي،
برخواسته از ديدگاه ذاتباورانه و كليتگراي همگوننگر است.
عباس دلجو نيز، بر اساس
رويكردهاي نژادپرستانه، به تحقير پشتونها پرداخته پشتونوالي را برساخته از ماهيت ذاتي پشتونها دانسته است. پشتونوالي به
عنوان يك برساختهي اجتماعي-فرهنگي قابل نقد
است، نه به عنوان شاخصهي قطعي
و ذاتي-نژادي يك قوم خاص و يا مرتبط دانستن تمام مشكلات با ذات نژادي يك قوم؛ و
سپس تحقير كردن آن قوم. به عبارت ديگر، منطقي اين است كه پشتونوالي به عنوان يك
پديدار و برساختهي اجتماعي-فرهنگي نقد و
شالودهشكني شود، نه اين كه پشتونها را به خاطر پشتونوالي
توهين و تحقير كنيم. ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي ناپسنديده و قابل نقد ممكن در
هرجامعهاي وجود داشته باشد. اما پيش
از آن كه فراموش كنم، بايد بگويم كه موج گستردهاي از مطبوعات بيمسووليت و فرصتطلب، موج گستردهاي از رسانهها و وبسايتهاي قومي و نژادپرسانه بيش
از پيش فضاي واقع نگري به اين مسايل را تيره و تار كرده به ذهنيت نژادپرستانه دامن
ميزند و اين ميتواند پيامدهاي سنجشناپذيري را در پي داشته
باشد(آدمهاي زياي اند كه از هيمن
منطق عباس دلجو در خصوص اقوام مختلف استفاده ميكند كه عباس دلجو يك نمونه
از آنها است). در مقاله عباس
دلجو، ميان قومگرايي يا نژادپرستي، مشكلات
اجتماعي و هويت قومي-نژادي فرق گذاشته نشده است. در حالي كه اول، هيچ رابطهي مستقيم و قابل كشف ميان
مشكلات اجتماعي-فرهنگي و هويت قومي و يا «ذاتيت نژادي» وجود ندارد؛ دوم، قومگرايي با ماهيت فاشيستي هيچ
رابطهاي با قوم خاص و يا نوعيت
هويت قومي-نژادي ندارد. خود عباس دلجو همين اكنون در موقعيت يك قومگرا و نژادپرست قرار دارد.
بنابراين، قومگرايي در افغانستان بايستي
به عنوان يك امر سياسي-تاريخي مورد نقد و بررسي قرار بگيرد. اما، خشونت و ساير
مشكلات اجتماعي، و يا هم خشونتهاي ساختاري و فرهنگي و يا
هم خشونتها و تنشهاي سياسي و كتلهاي، چه در مناسبات ميان قومي
و چه در مناسبات درون قومي، بايستي به عنوان مشكلات و گرههاي اجتماعي-فرهنگي تحليل و
بررسي شوند، نه به عنوان مشكلات ذاتي و اجتنابناپذير پشتونها و يا غير پشتونها به عنوان كتلههاي قومي-نژادي. پس، مقالات
و اظهار نظرهاي نژادپرستانه از سوي هركسي كه باشد، نه تنها راه به دهي نميبرد؛ بلكه بر گرهها و مشكلات كنوني ميافزايد.
نسبت دادن مشكلات
اجتماعي و سياسي، مثل خشونت و ساير ساختارهاي خشن اجتماعي و فرهنگي به ذاتيت نژادي
يك كتلهي انساني و يا محكوميت نژادي و قومي بر اساس پديدهها و رخدادهاي خاص، به معناي
انسانيتزدايي از آن كتله يا فروكش
دادن وجههي انساني آن كتله است.
انسانيتزدايي از گروههاي انساني، ماهيت و عنصر
مركزي فاشيزم و نژادپرستي است. چون انسانيتزدايي، نخستين مرحلهي مشروعيتبخشي به تفكر و فرايند شكنجه،
ستم، قتل، نابودي و طرد است. ذاتي پنداري نكبتها و پلشتيها و مرتبط دانستن
بلايا، قباحتها و ساير امور ناپسند و
نامطلوب به «ذاتيت نژادي» انسانها و كتلههاي هويتي، خود يك
ايدويولوژي انسانيتزدا است كه تلاش ميكند تا از گروههاي انساني هدف، نخست انسانيتزدايي كرده سپس آنها را در موقعيت نجس و گناه
و اشتباه خلقت قرار دهد و بدين وسيله يك الزاميت فرحبخش و سرخوشانه براي حذف،
نابودي و شكنجهي آنها فراهم كند. فاشيزم و
نژادپرستي در تاريخ بشر همين كار را كردند. حالا مهم نيست، ايديولوژي كه انسانيتزدايي از گروههاي انساني را توجيه، توضيح
و تشريح ميكند، مبناي مذهبي دارد، يا
هم مبناهاي سياسي، فرهنگي و نژادي؛ مهم اين است كه ايديولوژيهاي از اين نوع، نژادپرستانه
ميباشند. ما در افغانستان هم
فاشيزم قومي و هم فاشيزم مذهبي هر دو را تجربه كرديم و بايد نسبت به آنها به عنوان شرم هاي تاريخي
نگاه كنيم؛ نه الگوهاي تاريخي. كليتگرايي در قضاوتها نسبت به
نيك و بدهاي اجتماعي و فرهنگي، مهمترين مقدمهي شكلگيري
باورهاي نژادپرستانه است. به هرحال، نژادپرستي از جانب هر كسي و يا هرگروه و
سازماني در برابر هر گروه و كتلهي انساني كه باشد، محكوم
است. اما مساله اين است كه نژادپرستي در افغانستان تبديل به يك هنجار در رفتارهاي
اجتماعي و سياسي شده است. اميد كه از شرِ مدام جنون نژادپرسي، تلخكاميهاي دوران و غيابت چشمهاي روشن عقلانيت، زود بيرون
بياييم.