تبليغاتX
نشـــانــه - اسارت در زندان های آهنین

اسارت در زندان‌های آهنین

اشاره: این مقاله در روزنامه «8 صبح» در روزهای گذشته نیز نشر شده است.

تاکنون به یک اعتراف ساده دست یافته ایم و آن این است که در افغانستان تفکر وجود ندارد. می‌توان سوال کرد چرا تفکر وجود ندارد؟ پس چه وجود دارد؟ دلیل اساسی نبود تفکر و یا عدم شوریدگی فکری بستگی به دو چیز دیگر دارد. این دو چیز عبارت اند از 1) نداشتن مساله و پرسش؛ و 2) شکست پیاپی عقل‌گرایی. در واقع، پیوند «مساله» با «عقل‌گرایی» در دوران روشنگری پارادایم اساسی تفکر مدرن را ساخته و فی‌نفسه مساله‌ساز اند. طرح مساله و عقل‌گرایی معناهای فلسفی رهایی انسان در دوران مدرن می‌باشند. براساس تفکر کانت، رهایی انسان به کمک دانستن محقق می‌شود[1]، و این عقلانیت و یا شهامت به کارگیری عقل است که انسان را از صغارت عقلی نجات می‌بخشد. ولی، مقاله‌ی معروف «روشنگری چیست» کانت قبل از آن که گذار به عقلانیت را توضیح بدهد، بیشتر یک شعار فلسفی است که از توضیح چگونگی اسارت در زندانِ صغارت عقلی، میکانیزم‌های‌ رهایی‌بخش و حصول معرفت عقلانی عاجز است.

اسارت در زندان آهنین، یک وضعیت است به مثابه‌ی صغارت خود-تحمیلی که کانت بدان توجه کرده بود. اسارت در دام حاکمیت‌های بالفعل تفکر اما غیرعقلانی که اندیشه‌ورزی و عقلانیت را از بنیاد در یک زندان آهنین به اسارت گذاشته اند، بیانگر یک وضعیت است. کانت می‌نویسد: «صغارت، ناتوانی در به کابردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت خود-تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری است»[2]. به باور کانت، صغارت عقلی ناتوانی در بکار بردن فهم است که می بایستی به بلوغ برسد. از نظر کانت، بلوغ، با شهامت در تفکر حاصل می‌شود. اما کانت در مقاله‌ی «روشنگری چیست» توضیح کافی نداده که شهامت در تفکر در وضعیت اسارت چگونه ممکن است؛ آن هم در ابعاد همگانی و گستره‌ی کلان اجتماعی. میکانیزم‌های عقلی، فکری و حتا اجتماعی و فرهنگی این «شهامت در تفکر» چه هستند و چگونه ممکن خواهند شد؟ کانت به قیم بر افکار و ذهنیت و یوغ گذاشتن بر گردن انسان اشاره کرده است. اما، امکان ظهور عقلانیت را به عنوان یک «رخداد» مبهم باقی گذاشته است؛ این که این «امکان» چرا موجود نمی‌شود و در کدام قید و بندها اسیر است، هنوز توضیح می‌خواهد. سوال این است که امکان و احتمال تفکر و اندیشه‌ورزی عقلانی در وضعیت اسارت، چگونه ممکن می‌شود؟

صورت ساده‌ی ادعای من این است:

1-      الف) ذهنیت و تفکر جمعی ما در اسارت زندان‌های آهنین اند؛ ب) در عالم اسارت شکستن زندان عملاً ناممکن است؛ ج)  بنابراین، ذهن و تفکر ما عاری از توان شکستن زندان می‌باشند.

2-     برای شکستن زندان و رهایی از اسارت الف) باید آگاهی نسبت به «اسارت در زندان‌های آهنین» وجود داشته باشد؛ ب) شیوه‌ها و روش‌های شکستن به صورت ذهنی و عینی فراهم شود؛ ج) سپس اسارت شکسته شده و از زندان رهایی حاصل شود.

رهایی از زندان می‌تواند یک احتمال باشد اما زمانی می‌تواند به عنوان یک امکان مورد بحث واقع شود که ابزارها و زمینه‌ها جهت برقراری و فراهم‌آوری این «امکان»، مهیا شوند. زندان‌های آهنین که ذهن و تفکر ما در آن‌ها به اسارت رفته اند و هنوز کمتر نسبت به آن‌ها آگاهی داریم، عبارت اند از الف) اسارت در زندان میتافزیک و اسطوره-اندیشی؛ ب) اسارت در زندان زبان؛ و ج) اسارت در زندان فرهنگ و جامعه.

 

الف. اسارت در زندان میتافزیک و اسطوره-اندیشی؛

میتافزیک به عنوان مبدا اصالت و وصلت دین و اسطوره از موقعیت خاصی در تاریخ اندیشه برخوردار است. اصالت «آن سویی» و «آن زمانی» که دلالت بر یک ساحت فرامکانی و فرازمانی دارند، جهان واقعی و زمینی را فاقد اصالت می‌کند. و یا جهان واقعیت را که در قالب عقل می‌تواند شکل گرفته و تبیین شود، وابسته به جهان میتافزیک کرده رویه‌های فکری اسطوره‌ای-اندیش را نسبت به جهان و هستی سامان داده و آن را از ظرف عقل بیرون کرده فراری می‌دهد. در این طرز تفکر، حقیقت همواره یک امر میتافزیکی، فرازمانی و فرامکانی است که رابطه‌ی جادویی و افسونگرانه (غیرعلمی و غیرعقلانی) آن با جهان واقعیت، جهان زمینی و واقعی «ما» را «شبه-مشروعیت فلسفی» می‌بخشد؛ یا به عبارت دیگر آن را توجیه می‌کند. از این منظر، رفتارها و ساختارهای اجتماعی را نیز در روشنی سیستم فکری میتافزیکی، باید به داوری گرفت. گویا این که انسان از اصل میتافزیکی خود جدا شده و باید در تقلای وصلت باشد و یا در جغرافیایی از سایه‌ی حقیقت میتافزیکی که خود ترسیم کرده است، فعالیت کرده، گامی فراتر نگذارد. سازماندهی چنین تفکر همواره اسطوره‌ای-شهودی است، نه عقلی و استدلالی(رجوع شود به کانت، کاسیرر و لوی برول).

یعنی، اسطوره‌ای-اندیشی نیز به نوعی میتافزیک اندیشی است که همه چیز در ساحت فرامکانی و فرازمانی به صورت جادویی اتفاق می‌افتد و رابط دنیای واقعیت نیز به صورت غیرعقلانی در رابطه به ساحت اسطوره تعریف می‌شود. اما، در پرتو توصیف از میتافزیک و اسطوره، فورم‌های فکری‌ای که بر مبنای ارجاع به میافزیک و اسطوره حقیقت‌یابی می‌کنند و به عنوان یک منظرگاه (Perspective) برای شناخت ترسیم می‌شوند که از نوع اسطوره‌ای-اندیشی بوده از نظر عقلی اثبات ناپذیرند. یعنی، با عقل نمی‌تواند آن‌ها را فهمید و یا تبیین عقلی کرد. هرگاه چنین باشد به این معناست که تفکر و ذهنیت ما در زندان میتافزیک و اسطوره پروری اسیر است.

برای صورت‌بندی دقیق باید این گونه گفت که تفکر عقلانی در زندان قرار ندارد (مگر در زندان عقل)؛ چون، الف) عقل خود زندان-شکن است؛ ب) تفکر عقلانی هنوز در افغانستان وجود ندارد؛ بلکه ظهور آن به عنوان یک امکان و احتمال مطرح است. تفکر به معنای جولان مستدام عقلانیِ اندیشه برپایه‌ی استدلال عقلی در بستر زمان و مکان است. آنچه از بستر زمان و مکان فراتر برود و ابعاد میتافزیکی بگیرد، غیرعقلانی است. یعنی، در مقام اثبات عقلانی نمی‌تواند قرار بگیرد؛ نه به واسطه عقل می‌توان حقیقت آن را اثبات کرد و نه به واسطه عقل می‌توان آن را رد و انکار کرد. تا مدت‌های زیادی فلسفه در غرب نیز در دام تفکر میتافزیکی قرار داشت که غیرعقلانی ‌می‌نمود. یکی از رخدادهای تاریخی در فلسفه، رجعت فلسفه به اصل یونانی خودش بود که از زندان میتافزیک و اسطوره‌ای-اندیشی رهایی یافت. در واقع، فلسفه زمانی از زندان اسطوره‌ای-اندیشی رهایی یافت که موضوع تفکر و تفلسف زمینی و غیراسطوره‌ای شد. یعنی، مناسبات اجتماعی، مشکلات فراروی انسان و روابط حاکم برهستی انسان موضوع تفکر شد به قول ماکس وبر جهان افسون‌زدایی شد: سکولاریزه شدن تفکر و موضوع آن.

به همین صورت، موضوع تفکر در حیطه‌ی اخلاق نیز، به شدت زمینی شد. مبدای میتافزیکی اخلاق که تمامی نیک و بد بر مبنای آن اندیشیده و سنجش می‌شدند، زمینی و انسانی شد که می‌توانستند در پرتو عقلانیت و اخلاقی بودن اخلاق در پهنه‌ی زمان اثبات و یا ابطال شوند. همین گونه، نگاه فلسفی نسبت به انسان نیز، غیر اسطوره‌ای و غیرمیتافزیکی شد: سنجه‌ها عقلانی شدند. مبنای سنجش و تفکر، انسان، عقلانیت و فراورده‌های عقلی شدند که اومانیزم و عقلانیت را اصالت بخشیدند. انسان به عنوان یک موجود زمینی و اندیشه‌ورز در چشم اندازهای فکری-فلسفی لحاظ شد. در حقیقت، انسان از شر یک پیوند غایت‌نگر نسبت به میتافزیک و اسطوره رهایی حاصل کرد و به عنوان یک موجود و هستنده‌ی باالفعل که در موقعیت هستنده‌ای متفکر-در-زمان و قایم بر خویشتن محض هست، مورد تفکر قرار گرفت. دیگر انسان در نسبت به یک چشم انداز غایت‌باور و اسطوره‌ای مورد سنجش و کنکاش قرار نگرفت. همین گونه، جامعه نیز، در بستر زمانی و مکانی بالفعل‌اش مورد توجه واقع شد.

در مدرنیته سه نکته مهم اند: الف) نگاهی که به جامعه و انسان می‌نگریست، یک نگاه متکی بر خرد و از آن خود بود. ب) جامعه و انسان نیز به عنوان ابژه‌های این «نگاه»، در استقرار برخویشتن، نه در پیوند به یک امر ثانی میتافزیکی، مورد نظر قرار گرفت. در حالی که قبل از آن، هم «نگاه» و «ابژه»، هردو در گرو اسطوره و میتافزیک قرار داشتند و بر منبای مفروضات میتافزیکی نگریسته می‌شدند؛ یعنی، سوبژه و ابژه سکولاریزه شدند. ج) فاصله بین «نگاه» و «اُبژه» نیز عقلانی و سکولاریزه شد؛ به این معنا که برای حصول معرفت منطق و روش‌شناسی پا به عرصه گذاشتند. در اصل، گذار از اسطوره و میتافزیک به زمین و زمینی دیدن، تحول بزرگی در تاریخ تفکر بشر است. وقتی اسطوره و میتافزیک جای شان را به «عقل» داد، در واقع معرفت و شناخت عقلانی شد. در یک کلام، نگاه و ابژه و روش‌های حقیقت‌نگری در تفکر بشر سکولار شدند.

در ساحت فکری سکولار، یکسره همگونی و تشابه وجود ندارد. چون، سکولاریزم توامان وجود ندارد. در کشورهای جهان سومی، مثلاً در ایران، عبدالکریم سروش از سکولاریزم سیاسی دفاع می‌کند. بر اساس نظریات سروش، سکولاریزم بر دو نوع فلسفی و سیاسی تقسیم شده است که استقرار دموکراسی نیازمند سکولاریزم سیاسی است. ولی، نگاه تاریخی نسبت به سکولاریزم را نیز باید در نظر داشت؛ به این معنا که سکولاریزه شدن تاریخ و تاریخ سکولار خود نیز به مثابه‌ی یک پارادایم مطرح است که در بطن خود آموزه‌ها و نگره‌های فراوانی را آفریده است که متفاوت و غالباً عقل محور اند. سکولاریزم به مثابه‌ی یک رویکرد فراایدیولوژیک و غیرتاریخی‌گرایی برای انسان قدرت فرارَوَندگی از بسیاری زندان‌ها را فراهم کرد و پارادایم رهاینده‌ای را برساخت. اما آنچه را من تحت نام سکولاریزم توامان مدنظر دارم، در حوزه‌ی تفکر و اندیشه است. دست کم به  این سه مساله توجه کنیم: نگاه، ابژه و فاصله بین این دو. نگاه، تنها چشم نیست، بلکه نگاه یک تشخیص است، یک درک است و در نهایت فهم است. فاصله، ابزار این فهم و درک و تشخیص است که متکی بر عقل پایه‌گذاری شده است. ابژه هم عینیت مورد مطالعه و شیئ نگرسته شده است. حد اقل اگر سکولاریزم در این سه ساحت حاکم باشد آن را به عنوان سکولاریزم توامان سه بعدی قبول می‌کنیم. در حالی که در بسیاری مواقع چنین نیست. در سکولاریزم توامان، شناخت بر مبنای اقناع عقلانی حاصل می‌شود و اقناع عقلانی بر سخن غیرمستند، میتافزیکی-اسطوره‌ای بدون تحقیقات روشمند، غیرممکن است. از منظر عقلانیت‌اندیشی، هر آنچه بر مبنای اسطوره و میتافزیک و بدون تحقیق روشمند در مقام شناخت صورت‌بندی شود، جهل است. در جهل عقلانیت وجود ندارد.

با توجه به آنچه ذکر کردم، ما در زندان آهنین هستیم. هنوز اسطوره و میتافزیک در انگاره‌های جمعی و فردی ما وجود دارد و این انگاره‌ها به سوی عقلانیت‌گذار نکرده اند. در اکثر کشورهای جهان سومی،  نیک و بد، خیر و شر، حقیقت و درغ، صدق و کذب  و گفتمان حاکم معرف‌شناسانه در قالب اسطوره و میتافزیک قابل شناخت اند. به عنوان مثال، در پروژه‌ی اسلامی کردن علوم در ایران، دخالت خداوند در اراده‌ی معرفت‌شناختی انسان دخیل دانسته می‌شود که مبنای مقابله با عقلانیت و انسان‌محوری در شناخت است. استبداد اسطوره بر تفکر، ذهنیت استبداد پذیر در ساحت تفکر را به وجود می‌آورد؛ یعنی، ذهنیتی که تابع اسطوره و دیگر قواعد و ضوابط حاکم بر آن هست و توان عصیان در برابر شبح تفکر اسطوره‌ای را ندارد. به این صورت ، ما در زندان آهنین انگاره‌های حاکم اسطوره‌ای و غیرعقلانی هستیم.

سوال این است که چگونه می‌توان از این زندان بیرون شد؟ در این مورد من چند فرضیه را طرح می‌کنم:

1-     آشنایی با عقلانیت‌اندیشی و راه و روش‌های آن؛ عقلانیت در روش و عقلانیت در اندیشه.

2-     پذیرفتن سکولاریزم توامان به شکل انتولوژیک (هستی‌‌شناسانه) در تفکر و فردیت خویش و گسترش آن در پهنه‌ی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی؛

3-     وقوف عقلانی بر وجود زندان آهنین فکری که سبب «امتناع تفکر» در بعد فردی و اجتماعی شده است.

4-     نظام فرهنگی و اجتماعی این زندان آهنین را به نقد کشیدن و ابعاد ساختاری و رفتاری آن را دریافتن؛

فرضیه های، اول و دوم می‌توانند در مقام معرفت پیشینی برای ما مطرح باشند؛ چون بدون معرفت پیشینی رفتن به سوی فرضیه‌های سوم و چهارم دشوار و یا ناممکن است. یعنی، باید معرفت پیشینی‌ای عقلانی وجود داشته باشد تا برمبنای آن، سخن از «زندان آهنین» گفته شود. تا این معرفت حاصل نشود، اصولا آگاهی نسبت به «زندان» به وجود نمی‌آید و بدون این آگاهی هم‌چنان مخمور اسطوره‌اندیشی و مست رستگاری میتافزیکی بوده عالم و آدم را بر این مبنا راست و کج خواهیم کرد. بنابراین، باید مقدمات ذهنی، معرفتی و مفهومی دو فرضیه‌ی اول موجود شود تا زمینه‌های تفکر و انتقاد عقلانی بر مبناهای فرضیه‌های سوم و چهارم ممکن گردند. به این دلیل است که من برخلاف بیهوده تلقی کردن خوانش و مطالعات اندیشه‌ها و تجارب حوزه‌های فرهنگی و تمدنی دیگر، به شدت بر آن تاکید می‌کنم. پس مطالعه‌ی تاریخ دموکراسی در غرب و مطالعه‌ی آثار نویسندگان مختلف غربی و شرقی نه تنها که بیهوده نیستند و منجر به از «خود بیگانگی تفکر» در افغانستان نمی‌شوند، بلکه پیش-نیاز اصلی و اساسی ظهور تفکر اند.

 

ب. اسارت در زندان زبان

زبان جهان معنایی و یا زیست‌گاه معنا و معرفت است. در یک نگاه ساده زبان وسیله‌ی ارتباط و مفاهمه است؛ اما به مرور زمان، به خصوص با ظهور ویتگنشتاین برداشت از زبان تغییر کرد. اکنون زبان خانه‌ی معنا و یا جامه‌ی اندیشه دانسته می‌شود که تنها وسیله‌ی ارتباط نیست بلکه خود به جهان معنا می‌بخشد و زهدان اندیشه و تفکر است. به گفته‌ی آرامش دوستدار، «زبان به هیچ‌رو «باربر» نیست که کوله‌بار معنا را بردارد و آن را از جایی به جایی ببرد و تحویل دهد. زبانِ هر فرهنگ پُر است از بارهای معناییِ آن فرهنگ و عملاً جدایی‌ناپذیر از آن‌ها.»[3] پس زبان خود زندانی است که کاربران خود را در اسارت می‌گیرد. زبان کاربران خود را در چارچوب دیوار زبانی که جهان معنایی خاص و متفاوتی است، دربند می‌گذارد و با جهان‌های معنایی دیگر فاصله ایجاد می‌کند.

 می‌توان اسارت زبانی را در دو سطح مدنظر قرار داد:

1-     تفاوت و دیوار میان زبان‌های مختلف. این تفاوت سبب شده تا میان زبان‌های مختلف دیوار وجود داشته باشد و جهان‌های معنایی نتوانند از این دیوار به سادگی عبور کنند؛ چون تفاوت میان‌ زبان‌های مختلف، هم در «نام‌ها» وجود دارد و هم در «نامیده‌ها». نشانه‌ها و مدلولات به صورت عام، در درون هر زبان ماهیت معنایی خاص پیدا می‌کنند. بار هستی‌شناختی اصطلاحات، واژگان و ساختار زبان سبب تفاوت در القای معنایی و فکری متفاوت می‌شوند.

2-     تفاوت در استعمال زبان واحد. کاربران زبان واحد استفاده متنوع و متفاوت از زبان شان می‌کنند و همین گونه در سطوح متنوع و متفاوت از روند استعمال و ورزش زبان واحد متاثر می‌شوند. به عنوان مثال در حوزه‌های مختلف زبانی، کاربران یک زبان در سطوح مختلف از زبان واحد برای ابراز نظر و یا حصول معرفت و کنش‌های ارتباطی استفاده می‌کنند. این تفاوت در میان نخبگان و عامه‌ی مردم بیشتر احساس می‌شود. بسیاری وقت‌ها، تحول زبانی و انکشاف دستگاه ترمینالوژیک زبان، سبب شکاف‌ها و گسست‌ها در ورزش و استعمال زبان واحد میان کاربران آن می‌شود.

برای این که به دیوار زبانی میان زبان‌های مختلف متوجه شویم، پل هنله می‌نویسد: «واژگان، محيط يك قوم را منعكس مي‏كنند. چون فرهنگ، به ويژه در جايي كه صنعت رشد ناچيزي داشته شديداً به محيط وابسته است، پس دليلي در دست است دال بر اين كه لااقل واژگان و شيوه‏هاي عمل كرد آن‌ها، معلول‌هايِ علتِ مشتركي‏اند؛ بنابراين هر يك مي‏تواند نمايه‌ی ديگري باشد.»[4] پل هنله می‌نویسد: «بنابراين با در نظر گرفتن آنچه از منابع ديگر درباره‌ی مجموعه‌ی ذهني مي‏دانيم، مي‏توان اظهار اين مطلب را با آنچه تا كنون گفته شده است سازگار دانست كه جهان براي اشخاصي كه واژگان متفاوتي به كار مي‏برند، متفاوت نمايان مي‏شود. زبان‌هاي مختلف توجه را به جنبه‏هاي متفاوتي از محيط معطوف مي‏كنند. در اين‏باره مي‏توان مثال‌هاي متعددي ذكر كرد. مثلاً در زبان قوم ناواهو (Navaho) نام رنگ‌ها تقريباً مشابه رنگ‌هايي است كه «سفيد»، «سرخ» و «زرد» مي‏ناميم، اما هيچ واژه‏اي كه معادل«سياه»، «خاكستري» ، «قهوه‏اي»، «آبي»، و«سبز» باشد وجود ندارد. اما دو واژه هست كه مشابه «سياه» است، يكي سياهيِ تاريكي و ديگري سياهيِ رنگ اجسامي مانند زغال. براي رنگ‌هايي كه ما«خاكستري» و «قهوه‏اي» مي‏ناميم، در آن زبان فقط يك واژه و براي«آبي» و «سبز» نيز تنها يك كلمه موجود است.»[5]

اسکیموها بیست و چهار واژه‌ی مختلف برای برف دارند، پس مسلماً نسبت به آن‌های که واژه‌های کمتر برای برف دارند، منظره‌ی زمستانی متفاوتی را تجربه می‌کنند. به گفته‌ی برایان فی، «نکته‌ی جالب اینجاست که هر سیستم زبانی، جریان دریافت‌های حسی را در الگو و نظم منحصر به فرد خود سامان می‌دهد به نحوی که آن‌هایی که در سیستم‌های زبانی مختلف هستند به معنای واقعی کلمه جهان را به گونه‌ای متفاوت تجربه می‌کنند.»[6]

در سطح دوم، تفاوت در استعمال زبان واحد است. به عنوان مثال در زبان فارسی، کاربران و مصرف کنندگان این زبان در حوزه‌های مختلف به صورت‌های مختلف است. در افغانستان کاربران این زبان کمتر توانسته اند با تحول این زبان همگام حرکت کند. به خصوص در طی دهه‌های اخیر، زبان فارسی تاحدودی زیاد دارای سیستم ترمینالوژیک شده است که می‌تواند ایده‌ها و معانی دنیای مدرن را حمل کند. «حمل معانی و ایده‌ها» نیازمند یک دستگاه نیرومند از اصطلاحات است که می‌تواند در نثر، نگارش، بیان، توضیح، نوشتار و ادبیات یک زبان تاثیر بگذارند.  فهم همگانی معتدل و متوازن از نوشته‌ها و خوانش‌های نخبگان جوان در افغانستان وجود ندارد، هرچند که هنوز دانش و معرفت سطح بالای فکری که بتواند ظرفیت زبانی بی‌آفریند، نیز خلق نشده است. پس یکی از دیوارهای مستحکم در فرایند سیلان و تحول و حصول معرفت و دانش و گذار به سوی عقلانیت و اندیشه‌های مدرن، تفاوت در استعمال و فهم زبان واحد میان کاربران یک زبان است. بنابراین، در افغانستان، یکی از شکاف‌های مهم مفهومی و ذهنیتی، شکاف درون زبانی است.

مایلم به ماهیت ادبیات زبان و رابطه آن با تفکر نیز اشاره کنم. تمامی نشانه‌های زبانی، ادبیات و ساختار زبان در «چگونه نگریستن» انسان نقش بازی می‌کنند. تغزلی بودن یک زبان که «بیان» تغزلی و رمانتیک را عرضه می‌کند، در واقع انگاره‌های تغزلی و رمانتیک را بازآفرینی کرده شکل‌های علمی و عقلانی تفکر را کمرنگ می‌کند. با وجود تحول و توسعه دستگاه ترمنولوژیک زبان فارسی در سال‌های اخیر، باز هم روان عمومی حاکم بر ادبیات این زبان به شدت تغزلی-اسطوره‌ای است. تغزل و میتافزیک عناصر مسلط بر انگاره‌های مفهومی و ساختاری زبان فارسی اند. اما ترجمه با وجود ضعف‌های بسیار در گذار زبان فارسی از این وضعیت تاحدودی کمک کرده و زبان فارسی را با آموزه‌های علمی امروز آشتی داده است. آشتی به این معنا است که یک زبان ظرفیت حمل و آفرینش معنا و انگاره‌های دنیای مدرن را پیدا کند. روند ترجمه در زبان فارسی در جهت سکولاریزه شدن این زبان کمک کرده برای آن قدرت توضیح و تبیین خلق کرده است.  با وجود آن، فارسی هنوز به صورت مطلوب از زندان تغزل و میتافزیک بیرون نیامده است.

در یک کلیت، دیوار زبانی دارای دو سویه‌ی بیرون و درونی است. سویه‌ی‌ نخست، شکاف بیرونی زبان، همان دیوارهای ضخیم میان زبان‌های مختلف است که سبب تفاوت در جهان معرفتی و جهان هستی‌شناختی انسان شده است. حتا می‌توان بر بنیاد دیوارها و شکاف‌های زبانی اندیشه‌شناسی کرد و به این نتیجه دست یافت که بعضی از زبان‌ها در سطحی نیستند که بتوانند تفکر و معانی و تجربیات دنیای پیچیده‌ی کنونی را حمل کنند. به عنوان مثال تفاوت معرفتی و هستی‌شناختی در دو جهان زبان فارسی و انگلیسی را می‌توان ذکر کرد. سویه‌ی دوم، عبارت از شکاف درون زبانی است که سبب کاهش مخاطبان و عدم شکل‌گیری یک فهم همگانی از ادبیات جدید نوشتاری در تفکر شده است. بنابراین، می‌توان دیوار زبانی را –در سویه‌های مختلف آن– تحت عنوان شکاف مفهومی (Conceptual Gap) صورت‌بندی کرد. شکاف مفهومی در پهنه‌ی زبان واحد، سیلان اندیشه بر بنیاد یک شبکه ارتباطی فعال زبانی را به چالش می‌کشد و افهام و تفهیم معرفتی در سطوح پیچیده را دشوار می‌کند. 

ج. اسارت در فرهنگ و جامعه

مبحث کنشگر و ساختار یا عاملیت و کلیت، از جنجال برانگیزترین مباحث علوم اجتماعی است. نظریات فراوانی ناظر بر اصالت کارکردی کنشگر و یا اصالت کارکردی ساختار وجود دارند. ولی این بحث معطوف به رهایی کنشگر و  یا عامل از صغارت عقلی است که کانت بدان توجه کرده بود. موضوع مورد بررسی در این بحث شرایط حاکم بر عامل یا انسان یا همان ساختارهای فرهنگی واجتماعی است که می‌توانند عاملیت مطلق کنشگر را زیر سوال ببرند. الزاماً این بدان معنا نیست که به اصالت ساختار و کلیت‌ها معتقد باشیم، بلکه مهم میزان مشروطیت انسان است که تحت شرایط معین فرهنگی و اجتماعی زندگی کرده از آن تابعیت می‌کند. آن هم در شرایطی که ساختارهای فرهنگی و اجتماعی از بنیاد سنتی و غیرعقلانی هستند.

زیست‌جهان فرهنگی و اجتماعی، شکل دهنده‌ی جهان آگاهی آدمی و طرز نگاه او به هستی و دیگران است. به میزان کاهش تعلقیت فرهنگی و اجتماعی انسان، نگاه انسان متفاوت می‌شود. حصول فاصله از هستی اجتماعی و فرهنگی، یک امر ممکن به کمک آگاهی و عقل‌ورزی می‌باشد. کاملاً این گونه نیست که انسان توان رهایی از بار تعلقیت زیست‌جهان خود را نداشته باشد. درست است که انسان‌ها در جهان‌های فرهنگی-اجتماعی مختلفی زندگی می‌کنند که در بسیاری موارد این جهان‌ها برای همدیگر غیرقابل فهم اند و سبب شکاف مفهومی می‌شوند. همین گونه، انسان‌ها در جهان‌های معرفتی و هستی‌شناسی مختلف زندگی می‌کنند. اما، با وجود این همه، امکان فهم و ترجمه‌ی این جهان‌های جدا افتاده ازهم، ممکن است. اما، قبل از همه مساله این است که انسان چگونه تابع زیست‌جهان فرهنگی و معرفتی است؟ بر اساس آنچه در بالا ذکر کردم، جهان‌زیست غیرعقلانی و تابع تفکر اسطوره‌ای و میتافزیکال، زمینه‌های تفکر عقلانی را کاهش می‌هد و به این ترتیب، زولانه‌های «صغارت خود-تحمیلی» شکست‌ناپذیر می‌شوند و یک وضعیت هستی‌شناختی خاص برای انسان فراهم می‌کند. رهایی از این وضعیت زمانی میسر است که حداقل آگاهی نسبت به آن میسر شود.

وضعیت انتولوژیک و هستی‌شناختی، زندانی است که هستی و تفکر آدمی در آن در بند است و فراتر از محدوده‌ی آن وجود ندارد. رهایی از طریق دانستن و آگاه شدن بروضعیت باالفعل خویشتن به مثابه‌ی یک «هستنده‌ی دربند» و یا یک «رهایی یافته‌ی خردورز»، ممکن می‌شود. یعنی، آگاهی نسبت به «اسارت در زندان‌های آهنین» باید شکل بگیرد. بر این اساس، آگاهی است که انسان قادر به درک و ترجمه‌ی دو جهان فرهنگی و معرفتی می‌شود. و حتا قادر به درک، تفکیک و فهم تفاوت‌های هستی‌شناختی می‌گردد. مهم‌ترین ابزار ویرانگر زندان‌ها، زبان است، همان گونه که زبان خود زندان نیز هست. زبان، افق‌های جدید معرفت‌شناختی را باز کرده انسان را قادر می‌سازد تا از یک افق معنایی وارد افق معنایی دیگر شده نسبت به همه افق‌ها شک کند و در همه‌ی افق‌های ممکن توسط زبان زیست کند.

پیش‌فرض‌ها و ذهنیت نخستین فکری همان تفکرات تلقینی-القایی می‌باشند که زاده‌ی تعاملات تربیتی-محیطی اند.  بسیاری  وقت‌ها در کشورهای مثل افغانستان فضای فرهنگی-اجتماعی و سیستم آموزشی به گونه‌ای است که در راستای مرمت‌کاری این طرز تفکر تلاش کرده سرمایه‌های کلان اجتماعی را برای آن سازمان می‌دهند. در حالی که این طرزی تفکر به شدت تلقینی-القایی از نوع اسطوره‌اندیشی است که تحت نام «سنت» در تحلیل‌های اجتماعی مطرح می‌شود. مرمت‌کاری تفکرات تلقینی-القایی، زمینه‌های اندیشه‌ورزی و عقلانیت‌اندیشی را محدود و تنگ می‌کند. گذار از پارادایم فکری تلقینی-القایی به واسطه‌ی زبان و گذار گفتمانی در حوزه‌ی معرفتی ممکن است که سرانجام آن مرمت‌کاری‌های واپس‌گرا و نوستالوژیک نباشد؛ بلکه عبور از تعلقیت‌های تاریخی و ناخواسته را در پی داشته باشد و این شهامت در تفکر را می‌طلبد.

به عنوان مثال، اندیشه و تفکر در باب دموکراسی امریکایی و یا اروپایی با کانونیت زبان و ترجمه ممکن می‌شود تا آگاهی شکل بگیرد و بعد همه بدانیم که وضعیت دموکراسی در افغانستان در مقایسه با جاهای دیگر، از چه قرار است و به چه چالش‌های مواجه است. چون، در زیر بار تعلقیت زیستن و زندگی در صغارت غیرارادی و غرقه بودن در فرهنگ و جامعه‌ی بومی، امکان آگاه شدن بر این زندان‌ها را ناممکن می‌گردانند؛ چه بسا رهایی از آن ها را.

مثال دیگر، اگر نسل جدید افغانستان بخواهد مواجهه‌ی عقلانی با تاریخ افغانستان داشته باشد و بنیادهای فکری و معرفتی را در افغانستان تاسیس کند، بایستی روایت و خوانش جدید ارائه کند و این به معنای کشف افغانستان است. چگونه می توان افغانستان را آن طوری که بوده و هستی یافته با تمام ابعاد آن از نو کشف کرد؟ در یک کلام هیچ کشفی ممکن نخواهد شد مگر این که بر مبنای یک تفکر و آگاهی جدید به سوی آن حرکت کنیم تا قادر به کشف و دیدن رخ‌نماها و جلوه‌های افغانستان نامکشوف شویم و بر اساس فُرم‌های عقلانی تفکر آن را توضیح بدهیم. تا زمانی که مسلح به آگاهی و تفکر عقلانی نشویم، خود ما بخشی از افغانستان نامکشوف و فروافتاده در زندان‌های آهنین خواهیم بود.

در این بحث به «وضعیت هستی‌شناختی» و «وضعیت معرفت‌شناختی» انسان در جامعه و تاثیرات کلیت اجتماعی اشاره شد. بخشی از نگرانی‌ها نیز همواره در مورد آزادی فردی و یا آزادی‌های اجتماعی و مدنی مطرح بوده اند. سوال این است که «آزادی از چه»؟ این گونه مفهوم آزادی می‌تواند عینی و دلیل‌بردار شود. حد اقل آزادی در فردیت افراد و کلیت اجتماعی می تواند مدنظر باشد. افراد زمانی می‌توانند با آزادی کنار بیایند و از آن فرار نکنند  که به لحاظ هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی در زندان نباشند و با آزادی بیگانگی و دشمنی نداشته باشند. در سوی دیگر، ساختارها و کلیت‌های اجتماعی و یا «امور اجتماعی شده» با آزادی مشکل نداشته باشند.  سکولاریزم به مثابه‌ی یک امر فکری-فرهنگی-اجتماعی می‌تواند آزادی و ایمان فردی را تقویت کند و بارسنگین کلیت‌های اجتماعیده را از شانه‌های افراد کاهش دهد. این گونه استقلال فرهنگی و اجتماعی افراد نیز ممکن شده فردگرایی و هویت فردی و شهروندی تقویت می‌شوند. ایمان همواره یک امر فردی است و هیچگاه یک امر جمع‌گرایانه و جمعی و کلی نیست و نمی‌تواند یک امر کلی و جمعی و یا ساختاری باشد. آنچه جمعی و  با ابعاد اجتماعی است، هنجار اجتماعی است. چیزی بنام «ایمان اجتماعی» وجود ندارد. در حالی که ارزش‌ها می‌توانند هم فردی باشند و هم جمعی. ایمان را نمی‌توان بر مبنای هنجارها و کلیت‌های جمع‌گرایانه و کلی سنجش کرده به داوری گرفت. مثلاً ناممکن است کسی ادعا کند که ایمان «جامعه‌ی افغانستان» و یا ایمان «دولت افغانستان» چگونه است. تلقی‌های جمع‌گرایانه و کلی‌نگرانه از ایمان و اعتقادات، در سیاست سبب دیکتاتوری و در ابعاد فکری-فرهنگی سبب اسارت در زندان‌های دگماتیزم و مطلق‌انگاری می‌شود که این خود در تضاد با مفهوم آزادی و ایمان‌داری است. 

در نتیجه، گذار به سوی تفکر عقلانی زمانی ممکن است که انسان از وضعیت امتناع و دیگر شرایط و ساختارهای مادی و معنوی که وضعیت امتناع را بازتولید می کنند، به صورت آگاهانه عبور کند و یا ساختارها و گفتمان‌های حاکم که انسان را در وضعیت امتناع اسیر کرده اند، استحاله کنند. پس، نیندیشیدن یک وضعیت است. به خصوص زمانی که نیندیشیدن به عنوان مساله در یک جامعه مطرح نباشد که در آن صورت شکل‌گیری تفکر و گذار به سوی عقلانیت و نجات از «صغارت خود-تحمیلی» دشوار می‌شود. اما، این صغارت خود-تحمیلی دارای ابعاد مختلف است که اشاره شد. گذار از این وضعیت، موکول به شرایط و فرایندهای دیگری است که بدون آن‌ها عملاً تاریخ شکست عقل‌گرایی در افغانستان تکرار خواهد شد. بنابراین، قبل از آن که عقل‌گرایی به صورت ایدیولوژیک آن مطرح شود، بایستی وابسته‌ها و پیوسته‌های دیگر آن در نظر گرفته شود. رهایی از زندان تنها با شعار ناممکن است.



رویکردها

[1]  - کارل پوپر، ترجمه بهرام محيي، رهایی انسان به یاری دانستن، نگاه کنید به:

http://www.fariborzbaghai.org/archives/individual/000273.php

[2]  - ایمانوئل کانت، ترجمه‌ی یدالله موقن، در پاسخ به پرسش: روشنگری چست؟ نگاه کنید به: http://nilgoon.org/archive/moughen/articles/Moughen_Kant_Enlightenmnet.html

[3]  - آرامش دوستدار، روشنفکری پیرامونی و مساله زبان (متن پی دی اف) نگاه کنید به: http://www.fariborzbaghai.org/pdf/dustdar_roshanfekri.pdf

[4]  - پل هنله، ترجه یدالله موقن، زبان، اندیشه و فرهنگ ؛ نگاه کند به:  http://www.nilgoon.org/archive/yadollahmoughen/articles/Moughen_Henle.html

[5]  -  پل هنله، ترجه یدالله موقن، زبان، اندیشه و فرهنگ ؛ همان.   

[6]  - برایان فی، فلسفه امروزین علوم اجتماعی(نگرشی چند فرهنگی)؛ مترجم، خشایار دیهیمی؛ تهران، طرح نو، 1384، ص142.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/04/27ساعت 19:56 توسط عباس فراسو |